رؤیاهای کودکانه در ایران/ در جستوجوی خوشبختی
طبق آمار رسمی سازمان سنجش از بین چهل رتبهی برتر سال 1401 کنکور، تنها یک نفر در مدرسهی دولتی تحصیل کرده است و 29 نفر، دانشآموز مدارس استعدادهای درخشان و نمونهدولتی و 9 نفر هم محصل مدارس غیرانتفاعی بودهاند. همچنین حدود 80 درصد رتبههای زیر 3هزار کنکور دانشآموزانیاند که در سه دهک اول جامعه بزرگ شدهاند. اما برعکس این آمارها، بیشترین میزان ترک تحصیل دانشآموزان در ده سال گذشته مربوط به پنج دهک پایین جامعه بوده است. گزارش مرکز پژوهشهای مجلس نشان میدهد در سال تحصیلی 1401ـ 1400 بیش از 279هزار دانشآموز ترک تحصیل کردهاند و بیش از 911هزار کودک ایرانی 6 تا 17ساله از تحصیل جا ماندهاند که از بین کودکان جامانده از تحصیل، حدود 70درصدشان فرزندان خانوادههایی از دهکهای اول تا پنجم بودهاند.
خانم صفاپور معلم ادبیات کلاس نهم مدارس رباط کریم و روستاهای اطراف تهران است. او چهار سال است در این منطقه درس میدهد و سال تحصیلی قبل ۲۰۰ دانشآموز داشته است. صفاپور میگوید: «از بین دانشآموزان مدارسی که من درس میدهم، هر سال تعداد زیادی بهخاطر مشکلات مالی و خانوادگی ترک تحصیل میکنند. در سالهای کرونا میزان ترک تحصیل بیشتر هم شده بود. بیشتر این دانشآموزان سرِ کار میروند؛ سال گذشته فقط در یکی از کلاسهایم از 38 دانش آموز 20 نفر کارگری میکردند. خیلیهایشان با حقوق خیلی کم، که باید آن را هم به خانواده بدهند و بدون بیمه، در کارگاههای خیاطی کار میکنند یا آرایشگرند. یادم هست یکی از بچهها هم در یک سوپرمارکت نظافتچی بود و یکی دیگر هم تزریقات انجام میداد.»
او میگوید خیلی از این دانشآموزان بااستعدادند ولی از نظر درسی خیلی ضعیفاند چون فرصت درس خواندن ندارند و بعد از مدرسه روزی چند ساعت سر کار میروند. او ادامه میدهد: «بچهها علاقه به درس خواندن دارند ولی فرصت ندارند یا هزینههای تحصیل برایشان سنگین است. مثلاً میگویند چرا وقتی طبق قانون آموزش رایگان است باید پول کتاب بدهیم. اینها بچههای آگاهی هستند و سر کلاسها معمولاً بحث میکنند؛ اغلب میگویند ما حقمان نیست در این شرایط زندگی کنیم. خیلیهایشان در اعتراضات سال گذشته شرکت میکردند و میگفتند خانم ما میرویم که حقمان را بگیریم و حرفمان را بزنیم. دانشآموزهای من خودشان را خیلی وقتها با بچههای دیگر مناطق مثل بچههای الهیه و فرشته مقایسه میکنند و میپرسند چرا ما باید بدبخت باشیم؟»
رؤیای آنها چیست؟ این شاید مهم ترین سؤالی است که میشود از این بچهها پرسید. خانم معلم میگوید: «من پایهی نهم درس میدهم و دانشآموزان چون بعد از این پایه باید انتخاب رشته کنند همیشه ازشان میپرسم که چه رشته و شغلی دوست دارند. متوجه شدهام فقط برایشان مهم است پول دربیاورند و اصلاً هم به فکر دانشگاه نیستند. بیشتر این دانشآموزان هیچ امیدی به آینده و هیچ انگیزهای ندارند و شغل خاصی هم مدنظرشان نیست. مثلاً سال گذشته فکر کنم از پنج کلاس ۴۰نفره کمتر از 10 دانشآموز دوست داشتند دانشگاه بروند و فقط یک نفر گفت که دوست دارد معلم بشود. وقتی سؤال کردم چرا میخواهد معلم بشود، گفت خانم توی اینترنت دیدم دورترین دانشگاه به تهران دانشگاه بندرعباس است و آنجا قبولی معلمی آسانتر از رشتههای دیگر هست و خوابگاه هم دارد و میتوانم درآمد هم داشته باشم؛ برای همین میخواهم دانشگاه فرهنگیان بندرعباس را انتخاب کنم تا از شر شرایط خانواده راحت بشوم. میدانید بیشتر دانشآموزان مناطق حاشیه وضعیت مالی خیلی بدی دارند و خانوادههایشان با معضلات اجتماعی مثل بیکاری، خشونت خانگی، اعتیاد و... درگیر هستند و خودشان هم سیگار میکشند و گل میزنند.» او میگوید بیشتر دانشآموزانش دنبال راهی میگردند تا از شر فقر راحت بشوند و وقتی حرف شغل و آینده به میان میآید بیشتر آنها انتخابشان آرایشگری، خیاطی، شیرینیپزی، فروشندگی در مغازه و شغلهایی از این دست است.
مدارس غیرانتفاعی و منوی باز
طبق آخرین سرشماری کشور که از سوی مرکز آمار ایران در سال 1400 منتشر شده است 19.9 میلیون نفر (10.2 میلیون پسر و 9.7 میلیون دختر) از جمعیت بیش از 84 میلیون نفری کشور زیر 15 سال دارند (بیش از 23 درصد). همچنین بیش از 5.5 میلیون نفر از جمعیت کشور هم بین 15 تا 19ساله هستند. علاوهبر این، طبق آمارهای رسمی 15میلیون و 800هزار دانش آموز دوم مهر امسال (1402) به مدرسه خواهند رفت که از بین آنها بیش از ۲میلیون و ۴۰۰هزار دانش آموز در پایتخت محصل خواهند شد و حدود 13میلیون و 400هزار دختر و پسر در استانهای دیگر درس میخوانند. همچنین جمعیت دانشآموزان روستایی و عشایری کشور در سال گذشته 3.5 میلیون نفر بوده است.
از سوی دیگر طبق آمار وزارت آموزشوپرورش 85 درصد مدارس کل کشور دولتی هستند و حدود 15 درصد غیرانتفاعی، که سال گذشته 2میلیون و 50هزار دانشآموز در آنها تحصیل کردهاند. همچنین از نظر تعداد با ۱۰درصد، بیشترین مدارس غیرانتفاعی در تهران قرار گرفتهاند و در دیگر استانها تعداد مدارس خصوصی رابطهی مستقیمی با کلانشهر و محروم و غیرمحروم بودن دارد. مثلاً تعداد مدارس غیرانتفاعی در مشهد، تبریز، اصفهان و شیراز بیشتر از زاهدان، سنندج، یاسوج و... است. در سالهای گذشته تعداد مدارس خصوصی کشور رشد چشمگیری داشته است، تا جایی که آمار این مدارس از 16هزار و 700 مدرسه در سال 1398 به 18هزار و 670 مدرسه در سال 1401 رسیده که نشان از راهاندازی 1970 مدرسهی غیرانتفاعی جدید دارد. همچنین طبق آمار رسمی سازمان مدارس غیرانتفاعی، سال گذشته 2206 مدرسهی غیرانتفاعی را اشخاص حقوقی و 16هزار و 554 مدرسه را اشخاص حقیقی اداره کردهاند که نشان میدهد امتیاز راهاندازی و مدیریت این مدارس هدیهی طلایی وزارت آموزشوپرورش به اشخاص است.
کارشناسان اقتصادی ـ اجتماعی معتقدند آموزشوپرورش یکی از آخرین روزنههای امید کودکان و نوجوانان طبقات ضعیف جامعه برای تحقق رؤیاهایشان و بالا کشیدن خود و تغییر طبقهی اجتماعی است و زمانی که بیعدالتی آموزشی اوج میگیرد به همان میزان آرزوهای این کودکان رنگ میبازند. محمد مالجو، اقتصاددان، معتقد است در کشور شاهد به وجود آمدن «بازار آموزش» هستیم. به گفته او وقتی آموزش پولی شود، تنها امید طبقات فرودست جامعه برای کندن از جایگاه طبقاتیشان و رسیدن به آرزوهایشان به واسطهی تحصیل و سوادآموزی نقش بر آب میشود.
چند سال پیش محمدعلی موحد، پژوهشگر برجستهی کشورمان، که خود در تبریز مدرسهای تأسیس کرده، در مراسم بزرگداشتش گفته بود: «نظام آموزشی ما از صدر به ذیل، از مقطع ابتدایی تا عالیترین مقاطع، دارای مشکلات مهلک است.» او گفته بود وقتی نوهاش کنکور داده و سؤالات را دیده تأسف خورده که چرا در نظام رسمی کشور چنین سؤالاتی مطرح میشود.
درخت آرزوها
مسئول کتابخانهی خصوصی تازهتأسیسی در فردیس کرج صفحاتی از کتاب درخت آرزوها نوشتهی کاترین اپلگیت را میخواند: «تو هم میتوانی من را مانند دوستان صمیمیام قرمز صدا کنی؛ اما مردم محله خیلی وقت است که به من میگویند: درخت آرزوها! دلیلش برمیگردد به گذشتههای دور؛ به موقعی که من یک بذر ریزهمیزه بودم با کلی امید و آرزو. حالا مردم از همهجای شهر میآیند تا من را با تکههای کاغذ، برچسب، پارچه، کاموا و حتی گاهی جوراب ورزشی تزیین کنند. هرکدام از این هدیهها نشانهی یک رؤیاست؛ یک آرزو، یک اشتیاق. فرقی هم ندارد که ساده گره میزنند یا پاپیونی، یا اینکه فقط لابهلای شاخههایم پرتش میکنند؛ همهشان امید هستند؛ امید به چیزی بهتر...»
خانم خماری که معلم اول ابتدایی در منطقهی سرآسیاب ملارد است میگوید معمولاً کتاب درخت آرزوها را در جلسات کتابخوانی برای دانشآموزانش میخواند و بعد از آنها میخواهد تا آرزوهایشان را روی کاغذ بنویسند و به او بدهند تا روی درخت آرزوها نصب کند. او خاطرهی آخرین جلسهی روخوانی این کتاب را که قبل از پایان سال تحصیلی برگزار کرده تعریف میکند: «قبل از پایان سال تحصیلی دانشآموزانم را به کتابخانهی مدرسه بردم و بعد از خواندن کتاب از آنها خواستم تا آرزوهایشان را روی کاغذ بنویسند و به من بدهند تا روی درخت آرزوهایی که با مقوا درست کرده بودم، وصل کنم. رؤیاها و آرزوهای بچهها برایم شگفتآور و عجیب بود. دختربچهها همه نوشته بودند میخواهند ناخنکار، آرایشگر یا خیاط و طراح لباس شوند و فقط دو سه تا از دانشآموزان نوشته بودند که دوست دارند معلم بشوند. قبلاً تنوع رؤیاهای بچهها خیلی زیاد بود و خیلیها مینوشتند که دوست دارند دکتر و مهندس و جراح شوند ولی امسال دیدم که سقف آرزوهایشان خیلی کوتاه شده است. چند روز ذهنم درگیر این موضوع بود و فکر میکردم که انگار واقعیت شرایط زندگی را حتی این بچهها هم باور کردهاند و میدانند که رسیدن به خیلی از رؤیاها و بلندپروازیها برای آنها که در منطقهی محروم زندگی میکنند، سخت است و از همین حالا شرایطشان را پذیرفتهاند. آنها رؤیایی ندارند و فقط میخواهند پول دربیاورند و جنبهی مالی رؤیا برایشان خیلی اهمیت پیدا کرده است تا تخیل کودکانه.» او در ادامه به جلسهی کتابخوانیای که هفتهی گذشته برای تعدادی بچهی دیگر برگزار کرده اشاره میکند و میگوید: «با بچهها کتاب شیری که جواب گلوله را با گلوله داد میخواندیم که شخصیت اصلی آن لافکادیو است و پولدار میشود. از بچهها که هفت تا دهساله بودند پرسیدم اگر خیلی پولدار بشوند با پولهایشان چه کار میکنند؟ از بین سیزده نفر به جز دو سه نفر همگی گفتند از ایران میرویم. این برای من خیلی دردناک بود.»
او در پاسخ به این سؤال که معمولاً پدر و مادران این بچهها چه رؤیاهایی برای آیندهی فرزندانشان دارند، میگوید: «خانوادههای بچههای این منطقه آنقدر درگیر معیشتاند که اصلاً رؤیایی جز بزرگ شدن کودکشان ندارند. اگر بچه پدرش را هفتهای یکی دو بار ببیند هم خیلی خوب هست. بعضی از پدرهای این بچهها به خاطر مواد مخدر و خلافهای دیگر در زنداناند یا از صبح تا شب کار میکنند و اصلاً وقتی برای بچه ندارند و همهی تمرکزشان روی سیر کردن شکم خانواده است. ما اینجا خانوادههایی داریم که پدر بدون اینکه اعتیاد داشته باشد یا خلافکار باشد، خانواده را رها کرده و رفته. در واقع توان تأمین هزینههای زندگی را نداشته و بهنوعی فرار کرده و مادر با چند بچه و هزینههای سنگین زندگی تنها مانده است.»
اما در مقابل حرفهای این معلمِ مدرسهی دولتی حاشیهی پایتخت، معلم مدرسهی پسرانهی غیرانتفاعی در شمال تهران میگوید: «خیلی از دانشآموزانش سه ماه تابستان را ایران نبودند. مثلاً یکی از دانشآموزها تابستان در مدرسهی فوتبال منچستر در انگلستان ثبتنام کرده بود و بعد چندتا بچهی دیگر هم رفتند در کلاسهای این مدرسهی فوتبال نامنویسی کردند.» او میگوید تعدادی از پدر و مادرها رابطهشان با معلمها مثل کارفرما و کارگر است: «بیشتر پدر و مادرها دائم از ما مطالبه داشتند و چون برای مدرسه و کلاسهای فوقبرنامه پول زیادی میپرداختند، فکر میکردند که معلمها باید معجزه کنند. آنها از همان اول ابتدایی برای آیندهی بچههایشان و رسیدن به دانشگاههای خارج از کشور، برنامه داشتند. خیلی از پدر و مادرها اصلاً مدارس و سیستم آموزشوپرورش ایران را قبول نداشتند و دانشگاههای کشور، حتی دانشگاه شریف، برایشان ملاک نبود. یکبار سر کلاس ریاضی برای بچهها قصهی زندگی مریم میرزاخانی را تعریف کردم و گفتم که مدرسهی فرزانگان و دانشگاه شریف درس خوانده است؛ بعد یکی از دانشآموزها از جایش بلند شد و گفت خانم، اگر مریم میرزاخانی از ایران نمیرفت که پروفسور نمیشد و جایزه نمیگرفت، اگر اینجا بود چند سال زودتر به خاطر سرطان و نبود دارو فوت میکرد.» او دربارهی رؤیای دانشآموزان مداری غیرانتفاعی میگوید: «بیشتر شغلهای انتخابی بچهها برای آینده با توجه به کار و موقعیت پدرشان بود. مثلاً دوست داشتند مدیرعامل یا کارخانهدار بشوند یا طلافروشی و آهنفروشی راه بیندازند. بعضیها هم علاقه داشتند مهندس و برنامهنویس شوند و در گوگل و ناسا کار کنند.»
از جزیرهی پر از ماهی و نگهبان حیوانات تا نویسنده شدن
رؤیاها و آرزوهای کودکانه معمولاً رنگولعاب خاصی دارند و کلماتشان برای دنیایی است که خیال حرف اول را در آن میزند. بارانای ششساله که پدرش فوقلیسانس معماری دارد و مادرش در دانشگاه نرمافزار خوانده آرزویش این است که یک سگ داشته باشد و رؤیایش رفتن به یک جزیره است: «رؤیام اینه که برم تو جزیرهای که پُرِ ماهی باشه تو آبش، برم پام رو بزنم تو آب، بپرم تو آبش، شلوغ باشه، قایق داشته باشه، پل داشته، پارک داشته باشه.» وقتی مادرش از او میپرسد معنی رؤیا و آرزو را میداند میگوید: « نه» و میخندد. دختربچهای میگوید دوست دارد فضانورد شود و به مریخ یا ماه برود چون خوشگل است و سفینه دارد. کارن، پنجساله، هم دوست دارد وقتی بزرگ شد «وسط» باشد و وقتی از او میپرسید وسط یعنی چی، میگوید: «وسط شغلها باشم. مثلاً مهندس مهمی باشم و کار مهم کنم و همه من رو تشویق کنن. ببین، من، میدونی شغلهایی رو دوست دارم که خیلی انرژی رو تحریک کنه؛ مثلاً فوتبال، بسکتبال، راک، فوتبال.» و وقتی مادرش به او میگوید در موسیقی چی، میگوید: «نه، من میخوام نگهبانی کنم، از حیوونها، بعد وقتی آدمها میخوان بیان باغ وحش میگیم برای دیدن حیوونها بلیت لازم نیست، پول هم لازم نیست.» ترمهی هشتساله هم تعریفش از آرزو چیزی است که دوست دارد به دستش بیاورد: «آرزوی من اینه که برم استرالیا چون که اونجا کوآلا داره و من خیلی کوآلا دوست دارم.» اما هر چقدر کودکان بزرگتر میشوند و سالهای نوجوانی فرا میرسد خیالپردازیها کمرنگتر و فضای ذهنشان جدیتر میشود و گاهی تلاش میکنند حتی شبیه بزرگترها فکر کنند. مثل سارای پانزدهساله که تازه کتاب شازده کوچولوی اگزوپری را خوانده میخواهد مثل او آدمها را اهلی کند. او دوست دارد به سیارههای دیگر سفر کند ولی میداند که این ممکن نیست: «تو ایران حتی برای پسرها هم ممکن نیست فضانورد بشن، دخترها که دیگه هیچی.» او که ساکن منطقهای در حاشیهی تهران است و به مدرسهی دولتی میرود میگوید: «رؤیا مثل هدفه ولی خیالپردازی هم داره. من دوست دارم نویسنده بشم و یک عالمه کتاب جنایی بنویسم. تا الان سه تا کتاب خوندم. کتاب بادام، شازده کوچولو و باغبان شب. فکر میکنم میتونم نویسنده بشم. نویسنده شدن امکانات زیادی نمیخواد؛ فقط قدرت تفکر میخواد و قلم و کاغذ.» او البته از همین حالا واقعبین است و میداند که نویسندگی پول چندانی ندارد: «اما نویسندگی شغل اصلیام نیست چون درآمدی نداره؛ من میخوام دانشگاه برم و برنامهنویسی کامپیوتر بخونم چون پول توشه و پول برام از همهچیز مهمتره.»
برخلاف سارا که رؤیاهایش را در دانشگاه دنبال میکند، ابوبکر دوست دارد با پا به توپ شدن گل زندگیاش را بزند. او ساکن روستایی مرزی در استان سیستانوبلوچستان است و دو خواهر دارد. ابوبکر رؤیا را اینگونه تعریف میکند: «رؤیا چیزیه که خوابش رو میبینم یا آرزوش رو دارم. مثلاً بازی کنی مثل مسی یا رونالدو بشی. ولی میدونم که امکانش وجود نداره.» او ادامه میدهد: «من هدفم فوتبالیست شدنه. من همهی بازیهای جام جهانی را نگاه کردم و عاشق تیم ملی آلمان و بایرمونیخم و روبرت لواندوفسکی رو هم خیلی دوست دارم چون بازیکن بایرن بود.» او چه رؤیایی دارد؟ «هیچ رؤیایی جز فوتبالیست شدن ندارم. من فکر میکنم صد درصد میتونم فوتبالیست بشم و برای خودم تلاش میکنم و برای خودم میجنگم تا به هدفم برسم. پدرم هم قول داده تابستان سال بعد من رو آکادمی فوتبال چابهار ثبتنام کنه.» ابوبکر میگوید: «خیلی از پسربچههای روستای ما دوست دارن کشاورز یا معلم بشن. یوسف دوست صمیمیام گفت که فوتبال دوست نداره و میخواد خلبان بشه.» او دربارهی آرزوی خواهرهایش هم حرف میزند: «مدرسه میرن و تو خونه کار میکنن. هیچ دختری تو روستای ما تا حالا کارمند نشده و تو روستاهای دیگه هم حداکثر، دخترها میتونن معلم بشن.» نگرانی اصلی ابوبکر برای آیندهاش این است که مصدوم یا مریض شود و دیگر نتواند فوتبال بازی کند. آیا بیآبی و گردوخاک سیستانوبلوچستان نگرانش میکند؟ خونسرد میگوید: «نه، ما دیگه به این زندگی عادت داریم.»
برخلاف ابوبکر که روی فوتبالیست شدن پافشاری دارد، رها، دانشآموز مدرسهی تیزهوشان که ساکن خیابان فردوس غرب تهران است، میگوید رؤیاهای آدم دائم عوض میشوند: «رؤیا همهش تغییر میکنه اما خب، من بیشتر دلم میخواد وایب (روحیه) آدمها بالا باشه. همه شاد باشن، حتی درختها، گلها و دریاها. اما اگه رؤیا اینه که دوست دارم چیکاره بشم... خب... خانم معلم شیمی ما میگه باید دکتر بشیم. اما من اول میخواستم حقوق بخونم و به همه کمک کنم اما حالا فرقی نمیکنه. شاید اصلاً برم از ایران، خارج شرایط بهتره و اونجا آدمها بیشتر درک میشن. اما فعلاً سعی میکنم بهش فکر نکنم چون تمرکزم رو به هم میریزه. چند وقته تو اینستاگرام هم نمیرم.»
هاجر، دختر هشتساله، اهل روستای سیدبار در استان سیستانوبلوچستان هم انتخابش «پلیس شدن» است؛ شغلی که در کتاب مدرسه دربارهاش خوانده و عاشقش شده است: «چون پلیس شدن هیجان داره و با اسلحه دزدها را میگیرید.» او میگوید پدر و مادرش مخالف این شغلاند و به او گفتهاند معلم شود. وقتی از او بپرسید فکر میکند در ایران یک زن میتواند پلیس شود یا نه، محکم میگوید: «آره، چرا که نه.» تفریح اصلی هاجر با پنج دختر دیگر روستایشان بازی فوتبال است و آنها برای خودشان تیم هم دارند. او سوزندوزی هم میکند و با خنده میگوید که کارهایش خیلی قشنگ است و مشتری دارد. وقتی پای دغدغهها و نگرانیهایش به میان میآید میگوید: «بذار چند دقیقه فکر کنم (چند ثانیه سکوت میکند) بابا و مامان نمیذارن من تنهایی برم جایی و من رو محدود میکنن، دوست دارم اجازه بدن.»
خوشبختی سیری چند
دختر جوان، امکانات مدرسه، از سنگنوردی گرفته تا خانهی هنر، کلاسهای زبان آلمانی و فرانسه و کارگاههای روانشناسی مانند خودمراقبتی و مدیریت استرس، را با آبوتاب توضیح میدهد و میگوید دانشآموز برحسب علاقهاش میتواند از همان کلاس اول ابتدایی در انجمن تئاتر مدرسه یا انجمن محیط زیست عضو شود. در همین بین یکی از نیروهای خدماتی مدرسه چرخدستیای را که پر از قاچهای منظم هندوانه است از جلوی اتاق رد میکند؛ هندوانههایی که به سمت یکی از کلاسهای فوقبرنامهی مدرسه در حرکتاند و سرخیشان به چشم میزند. دختر جوان که کارمند بخش روابطعمومی این مجتمع آموزشی در نزدیکی بلوار دانشجو در منطقهی ولنجک تهران است به مادری که برای ثبتنام دخترش در کلاس اول ابتدایی آمده میگوید: «بچههای مدرسه از پیشدبستانی با ما هستند و ما از کلاس اول پذیرش نداریم؛ مگر اینکه دانشآموزی مهاجرت کند و فضا خالی شود که آن هم سریع پر میشود. پیشثبتنام مدرسه از آذر و دی سال قبل برای مهر سال بعد شروع میشود و الان که شما آمدید اصلاً جای خالی نداریم.» او دربارهی هزینهی مدرسه هم میگوید: «برای ابتدایی زیر 50میلیون تومان.» و بعد ادامه میدهد: «ما خیلی گران نمیگیریم؛ البته هزینهی کلاس ورزش، زبان، استخر، موسیقی و در کل همهی کلاسهای فوقبرنامه و ناهار و سرویس جداست و نسبت به علاقهی خودتان و فرزندتان میتوانید در این کلاسها هم ثبتنام کنید.» روی دیوار مدرسه تابلوی افتخاراتی هم نصب شده که قبولیهای کنکور مدرسه در طول سالهای 1390 تا 1400 را نشان میدهد: «20 رتبهی تکرقمی، 26 رتبهی دورقمی و 444 رتبهی سهرقمی.»
این مجتمع آموزشی در اصل یک مرکز آموزشی بسیار بزرگ است با هفت ورودی که درنهایت همهشان بههم وصل میشوند. اینجا سه درِ ورودی بزرگ چوبی در کوچهی بالایی مدرسه برای مقاطع تحصیلی ابتدایی، متوسطهی اول و متوسطهی دوم دارد. درِ آهنی سبزرنگی در کوچهی کناری مخصوص ورودی پیشدبستانی است و در ضلع جنوبی (کوچهی پایینی) هم درهای خانهی کودک، کافه و خانهی هنر. مسئولان این مجتمع آموزشی فکر میکنند اگر سایهی مدرسهی آنها روی سر دانشآموز باشد، آیندهاش تضمین خواهد شد و این نکته در شعارشان که روی دیوار نوشته شده، خودنمایی میکند: «آینده از آن فرزندان شماست/ اگر در سایهی خرد پرورش یابند.» بازدید از بخشهای مختلف این مدرسه مثل یک تور گردشگری چندساعته است و جذابترین بخش آن، شاید کافه و مرکز هنری باشد که معماریاش با بخشهای دیگر تفاوت بسیار دارد و شبیه موزهی هنرهای معاصر تهران فضاها با بتن درست شده است. درحالیکه شما در کافه، لاته مینوشید و به کراسان پنیر و گردویتان گاز میزنید و منوی انواع ساندویچ مدرسه را برانداز میکنید، بچههای کوچکی را میبینید که دست در دست مادرانشان با بستههای کوچک از راهرو و کتابفروشی عبور میکنند تا در کلاس موسیقی شرکت کنند. از انتهای راهرو صدای ارگ میآید و سازِ کلاس موسیقی کودکان روی آهنگ «سلام، سلام، گنجیشکه، سلام کبوتر، سلام خورشید قشنگ، سلام به مادر...» کوک شده است.
با فاصلهی دهدقیقهای از این مدرسه، مدرسهی دیگری وجود دارد که آوازهی امکاناتش در کشور پیچیده است. مجتمع آموزشی که 108میلیون تومان برای یک سال تحصیل در مقطع پیشدبستانی و مهدکودکش دریافت میکند و در شمالیترین نقطهی تهران است و مثل یک دژ ساخته شده است. این مدرسه مجموعهای با 15هزار مترمربع زیربنای آموزشی است که روی کوهپایه و شیب ساخته شده است. برای رسیدن به مهد کودک باید رمپ ورودی مدرسه را پشت سر بگذارید و از ساختمان اصلی، حیاط مدرسه و ساختمانهای متوسطه عبور کنید. مدیر مهدکودک و پیشدبستانی که زن جاافتادهای است به مادری که برای ثبتنام فرزندش آمده و سؤالاتی دربارهی شرایط و امکانات دارد، میگوید: «ثبتنام از طریق سایت انجام میشود و قبل از پذیرش نهایی از دخترتان تست و مصاحبه گرفته میشود؛ بچه در ایستگاههای مختلف بازی میکند و طی بازی تواناییهاش سنجیده میشود و از او سؤالاتی میپرسیم و اگر قبول شد، ثبتنام نهایی صورت میگیرد.» زن جوان از او میپرسد یعنی ممکن است دخترش، حنا، را ثبتنام نکنند و مدیر قاطع جواب میدهد: «بله الان از 50، 60 نفری که برای مهدکودک ثبتنام کردهاند فقط 6 نفر ثبتنامشان نهایی شده است.» مادر حنا دربارهی شرایط مهد و امکانات و هزینهها هم سؤال میکند و مدیر میگوید: «ما زیر نظر آموزشوپرورشیم و ساعت کار مهد و پیشدبستانی هم از 8 صبح تا 3 بعدازظهر و از 8:30 صبح تا 3:30 بعدازظهر است. ما به بچهها لباس فرم و لباس ورزشی میدهیم و ناهار هم بر عهدهی ماست. کلاسهای متنوعی هم داریم؛ زبان انگلیسی، زبان فارسی، قرآن، باله برای دخترها، تئاتر، شنا، ورزش و موسیقی. شهریه هم 108میلیون تومان هست (13.5 برابر حداقل حقوق ماهیانهی کارگران در ایران) که میتوانید در چهار چک پرداخت کنید.» و بعد هم میخندد و میگوید: «تا ببینیم بعداً برنج کیلویی چند میشود.»
سحر، دختر جوانی که سه ماه در بخش روابطعمومی و سایت این مدرسه مشغول به کار بوده، دربارهی فضا و حالوهوای مدرسه میگوید: «مؤسس مدرسه زنی بسیار مذهبی است و تلاش میکند فضای مدرسه را هم اینگونه و با سختگیری اداره کند. ولی خیلی از دانشآموزان، بهخصوص دورهی متوسطهی اول و دوم به این شرایط تن نمیدادند؛ خیلی وقتها با خودشان موبایل و تلبت به مدرسه میآوردند و حتی زنگ تفریح و ظهر از اسنپ پیتزا سفارش میدادند.» او میگوید: «برای خانوادههای این بچهها مهم بود که از همان دوران مدرسه رزومهی درسی بچههایشان را پر از مدرک کنند. مثلاً یادم هست یکبار از طرف مدرسه تعدادی از دانشآموزان را برای اردو و آموزش ایتالیا بردند. اما بعدِ برگشت معلوم شد نام یکی از بچهها در مدرکی که گرفته بود اشتباه نوشته شده. مادرش به مدرسه آمد و گفت که باید با مؤسسهی ایتالیایی مکاتبه شود تا نام فرزندش را درست کنند؛ چون اگر چند سال بعد بخواهد برای دانشگاه هاروارد یا آکسفورد اقدام کند به مشکل برمیخورد.»
از امکانات ویژهی این مدرسه میتوان به آمفیتئاتر بسیار بزرگ، آزمایشگاه، مرکز مشاوره و روانشناسی، اردوگاه اختصاصی با 20هزار مترمربع مساحت و البته کلینیک پزشکی مدرسه اشاره کرد. این مدرسه در شرایطی برای دانش آموزانش روزانه پزشک دارد که بسیاری از روستاهای کشور با دهها خانوار سکنه مرکز بهداشت و پزشک مقیم ندارند.
رقابت معنی ندارد
کمی بالاتر از سهراه طالقانی تهران، در یکی از کوچههای نزدیک سینماصحرا، خانهی حیاطدار نسبتاً قدیمیای وجود دارد که به گالری و فروشگاهی از دستساختهها و بافتههای زنان روستایی ایران بدل شده است. مینا کامران، مدیر مجموعهی روستاتیش، فعال اجتماعی است و همراه همسر و دوستانش در سالهای گذشته فعالیتهای گستردهای در حوزهی توانمندسازی روستاییان و مدرسهسازی انجام داده است و به همین خاطر با کودکان روستایی زیادی در استانهای مختلف مثل خراسان شمالی و جنوبی، سیستانوبلوچستان، خوزستان و... از نزدیک ارتباط دارد. او معتقد است کودکان مناطق کمبرخوردار غیر از موارد استثنا، بهطورکلی امکان تحقق رؤیاها و آرزوهایشان را ندارند: «وقتی نیازهای اولیهات برطرف نشده و گیر گذران روز هستی نمیتوانی خیلی بلندپروازانه فکر کنی. در مناطق روستایی کمبرخوردار خانوادهها بیشتر به این فکر میکنند که امروز چی بخوریم، فردا چی داریم و لباس تنمان چه میشود. من فکر میکنم آرزو و رؤیا براساس آموزش به وجود میآید و یادگیری نقش زیادی دارد؛ اینکه چقدر شما بچهها را بلندپرواز بار بیاورید و اینکه چقدر این فرصت را به بچه بدهید تا بلندپروازانه فکر کند نیاز به آموزش دارد و متأسفانه در نظام رسمی آموزشوپرورش ما این اتفاق رخ نمیدهد. از طرف دیگر چون خانوادهها در مناطق روستایی بسیار ضعیفاند و بهناچار دنبال برطرف کردن نیازهای اولیهشان هستند، اصلاً به پنج یا ده سال آینده فکر نمیکنند.»
او میگوید: «در روستاهایی که فعالیتهای اجتماعی صورت گرفته و آدمها رفتوآمد کردهاند، آموزشهایی داده شده و مدرسه و معلمهای خوب وجود دارد، شرایط بسیار متفاوت است و بچهها بلندپروازی بیشتری دارند. مثلاً در یکی از روستاهای سیستانوبلوچستان دختری به نام هاجر زندگی میکند که دوست دارد خواننده شود و چند سال هم هست که روی این موضوع تأکید دارد. شما در نظر بگیرید در ایران خانمها به صورت کلی اجازهی خواندن ندارند اما حالا در سیستانوبلوچستان و فضای فرهنگی آن منطقه که کار بسیار پیچیدهتر است.» کامران در پاسخ به اینکه چقدر امکان تحقق آرزوهای کودکان آن مناطق وجود دارد، میگوید: «چقدر عدالت آموزشی و اجتماعی در کشور وجود دارد؟ چقدر از نظر امکانات آموزشی بین مناطق کمبرخوردار و شهرهای بزرگ و مدارس خاص برابری وجود دارد؟ یک دانشآموز روستایی اصلاً چطور میتواند با یک دانشآموز مدرسهی خاص در شهرهای بزرگ رقابت کند؟ رؤیا و آرزوهای بیشتر بچههای روستایی، بهخصوص دختران که با محدودیتهای خانوادگی هم روبهرو هستند، اصلاً تحققپذیر نیست.» او خاطرهای هم از دو مهمان همنسل در خانهاش تعریف میکند که میتواند تفاوت زندگی دو کودک را نشان دهد: «امسال یکی از بچههای بلوچ به خاطر بیماری پوستی به تهران آمد و شب، خانهی ما ماند. خواهرزادهی من هم که در مدرسهی تیزهوشان آمل درس میخواند، آمده بود پیش ما. این دو دختر همسنوسال بودند و وقتی با هم حرف میزدند شما متوجه تفاوت وضعیت تحصیلی آنها میشدید. وقتی دختر خواهرم از یک بحث درسی حرف میزد کاملاً مسلط بود ولی دختر روستایی یا میگفت نمیدانم یا اینکه یادم نمیآید. طبیعی است وضعیت درسی دختر ساکن روستای دورافتاده و نزدیک مرز که در متوسطهی اول، معلمش سه تا درس را با هم میدهد با خواهرزادهام که برای یادگیریِ بهتر کتاب تجربیاش را به سه بخش تقسیم کردهاند و سه معلم یک کتاب را تدریس میکنند قابلمقایسه نیست. دختر روستایی برای فرار از شرایط سخت زندگی آرزویش این است که با یک کارگر ساکن شهر اطرافش ازدواج کند و خانهای در حاشیهی شهر داشته باشد. ولی خواهرزادهی من فکر میکند که آمل برایش کوچک است و باید درس بخواند، تهران بیاید و از اینجا هم به کشور دیگری مهاجرت کند و متخصص شود. حداکثرِ سقفِ خواستهی یک دختر روستایی، رفتن به شهر یا معلم شدن است.»
کامران میگوید بسیاری از دختران روستایی و عشایر به خاطر نبودِ مدارس متوسطه در محل زندگیشان مجبور به ترک تحصیل میشوند: «در بسیاری از روستاها کارهای خانه بر عهدهی دختران است و خانوادهها هم از نظر فرهنگی و هم کاری، اجازه نمیدهند دخترانشان برای تحصیل بعد از کلاس ششم به شهر بروند. من دختر بااستعدادی را میشناسم که در منطقهی عشایری زندگی میکند و برای دسترسی به منطقهی زندگی آنها باید چهار ساعت در جادهی خاکی رانندگی کنید. این دانشآموز توانسته شرایط ثبتنام در مدرسهی تیزهوشانِ مسجدسلیمان را کسب کند ولی خانوادهاش به او اجازهی تحصیل نمیدهند چون مادرش بیمار است و او که ده یازده سال بیشتر ندارد باید هر روز چهار پنج ساعت کار سختِ خانه را انجام بدهد؛ هیزم از کوه جمع کند، آب از چشمه بیاورد و غذا درست کند. دختر دیگری را هم میشناسم که چون برادری ندارد چوپان شده است.»
در خیابان لارستان تهران کتابفروشی کوچکی با قفسههای پر از کتاب وجود دارد که در سالهای گذشته درهایش را روی افرادی باز کرده است که قصد دارند کتاب به روستاها و مناطق محروم یا به گفتهی خودشان کمتربرخوردار هدیه بدهند. حالا آنجا پل بزرگی شده که دستهدسته کتابهای اهدایی را به دست بچهها و ساکنان روستای مختلف ایران میرساند و کتابخانههای روستایی را تجهیز میکند. از این کتابفروشی سالانه بیش از هزار جلد کتاب برای روستاهای ایران ارسال میشود. شروین نادری که دوست دارد او را قصهگو و مروج کتاب معرفی کنیم، یکی از افرادی است که با کمک مسئول کتابفروشی لارستان و دوستان دیگرش برای کودکان روستایی کتاب جمعآوری و ارسال میکند. او همچنین در سالهای گذشته با کمک خیرین تعدادی کتابخانه در روستاهای چند استان راهاندازی کرده است. نادری با سفر به روستاهای کشور در مناطق کمتربرخوردار برای کودکان قصه میگوید و تلاش میکند آنها را کتابخوان کند. نادری دربارهی تأثیر قصهها و آموزش روی ذهن بچههای روستایی میگوید: «قصهها را جوری انتخاب میکنم که به بچهها نشان بدهم راههای دیگری هم برای زندگی وجود دارد. من برای بچهها هم قصهگویی دارم و هم بلندخوانی کتاب؛ مثلاً نشر اطراف کتابی دارد به نام قصههای بچههای اطراف جهان که داستان موفقیت کودکان روستایی را در کشورهای مختلف تعریف میکند. من فکر میکنم قصهها میتوانند ذهن بچهها را خلاقتر کنند و به آنها روش درست زندگی را آموزش دهند. به نظرم آموزش و تشویق این بچهها به بلندپروازی، بیشترین تأثیر را میتواند روی آیندهشان داشته باشد. برای مثال من دو پسر جوان اهل روستای کهنانیکش را میشناسم که الان یکی از آنها دکتری میخواند و دیگری هم دانشجوی فوقلیسانس دانشگاه تهران است. وقتی از آنها پرسیدم که چطور موفق شدند، تعریف میکردند یک معلم، که خودش روستایی بوده به آنها آموزش داده و رؤیای قبولی در دانشگاه را در ذهنشان پرورش داده است. این جوانها تعریف میکردند برای اینکه به مدرسهی خارج از روستا بروند گاهی مجبور میشدند تا کمر به آب بزنند و از داخل رودخانهی سرباز عبور کنند. روستای کهنانیکش مثل جزیرهای وسط رودخانهی سرباز است و به پل هم دسترسی ندارد و گاهی در برخی از فصلهای سال که آب بالا میآید تردد مردم روستایی خیلی خیلی سخت میشود. اما این دو پسر روستایی توانستهاند در بهترین دانشگاهها درس بخوانند. این اگرچه استثناست ولی به نظرم معجزهی آموزش و بالا بردن سقف رؤیاهاست.»
دالی و پیژامهپارتی
بچههای مهدکودکی خصوصی در یوسفآبادِ تهران مربیهایشان را با پسوند «جون» صدا میکنند. یکی از مربیها میمونی بزرگی را که دستهایش بالاست روی مقوا کشیده و مربی دیگر، کلاس ریاضی را به زبان انگلیسی شروع میکند. مربی به انگلیسی میگوید ۵ و بعد رایان، پسری که موهای فری دارد و کنارِ میمون ایستاده، از بین اعداد یک تا ۱۰ عدد ۵ را برمیدارد و روی کف یکی از دستهای میمون میچسباند. بعد مربی به انگلیسی عدد یک را میگوید و رایان با رفتن روی پنجهی پا، این عدد را که بالای همه قرار گرفته از روی دیوار برمیدارد و روی دست دیگر میمون میچسباند. درنهایت مربی از او به انگلیسی میپرسد جمع دو عدد چه میشود و رایان به انگلیسی میگوید سیکس و عدد ۶ را روی شکم نصب حیوان میکند. مربی و همهی کودکان مهد تشویقش میکنند و رایان با تکان دادن دستها و بدنش، رقصکنان روی صندلی زرد کوچکش مینشیند.
زهرا، مربی مهدکودک که در رشتهی مدیریت تربیتی تحصیل کرده، میگوید در این مهد به روش مونتسوری به کودکان آموزش داده میشود؛ یعنی همهچیز را با بازی به کودکان یاد میدهند. او میگوید: «متأسفانه ما در جامعهای خشن زندگی میکنیم و تلاش ما این است روی سلامت عاطفی و هیجانی بچهها بیشترین تمرکز را داشته باشیم تا خلاقیت ذهنی آنها مثل یک چتر نجات باز شود. برای ما مهم است که دخترها و پسرها در سنین مختلف با هم بزرگ شوند، رشد کنند و کار گروهی را یاد بگیرند.» او در جواب اینکه چقدر بچهها با هم دعوا میکنند میگوید: «طبیعی است که گاهی بچهها با هم دعوا کنند اما مهم این است که ما به آنها گفتوگو کردن را یاد میدهیم و سعی میکنیم اگر رفتار اشتباهی دارند با آموزش و بازی آن را اصلاح کنیم. مثلاً یکی از بچهها بود که گاهی میگفت آشغال و ما جوری با او کار کردیم که این عادت را کنار گذاشت.» او دربارهی بدترین خاطرهی خود از سالها کار کردن در مهدکودک میگوید: «گاهی خانوادههایی هستند که فراموش میکنند دنبال بچههایشان بیایند و این خیلی دردناک است.»
روی دیوار مهد، نقاشی بزرگی از فریدا کالو، نقاش مشهور مکزیکی، دیده میشود و مربی مهد در جواب اینکه این نقاشی چیست، میگوید: «ما برای بچهها دربارهی هنرمندان بزرگ جهان حرف میزنیم که تأثیر خیلی مثبتی داشته است. مثلاً یکبار بعد از اینکه دربارهی سالوادور دالی با بچهها حرف زدیم آنها را به موزهی کاخ نیاوران بردیم و به بچهها گفتم که نقاشی دالی را پیدا کنند. کارمند موزه تعجب کرده بود و میگفت مگر او را میشناسند. وقتی دید که بچهها نقاشی دالی را تشخیص دادهاند شوکه شد.» مربی میگوید قرار است در این مهد برای کاهش اضطرابِ جدایی کودکان از خانواده بهزودی مراسم «پیژامهپارتی» برگزار کنند و همهی بچهها شب را در مهد بخوابند.
شاخصهای کودککش
جدا از تبعیضهای اجتماعی و شکافهای طبقاتی و بیعدالتی آموزشی که در سالهای گذشته اثرات مستقیم بسیاری روی تحقق و عدمتحقق رؤیاهای کودکان ایران داشته و خواهد داشت، آنچه میتواند آیندهی کودکان ایران را فارغ از طبقه اجتماعی با چالشهای جدی روبهرو سازد وضعیت شاخصهای آیندهپژوهانه است. موضوعاتی مثل چشمانداز وضعیت آب و محیطزیست، خشکسالی و افزایش شدید آلودگی هوا، گسترش فقر در یک دههی گذشته و اثرات آن در آینده، افت شدید رشد اقتصادی و تولید ناخالص داخلی، افزایش بیکاری، بهخصوص بین افراد تحصیلکرده، تورم مزمن در اقتصاد ایران، تحریمها، کاهش امید اجتماعی و ... .
درواقع کودکان و نوجوانان امروز ایران برای تحقق رؤیاها و آرزوهایشان در سرزمین مادری از همین حالا موانع بزرگی پیش روی خود میبینند. شرایط کنونی کشور مانند ماشینی است که مستهلک شده ولی کسی حاضر به تعویض قطعاتش نیست و برای آن هزینه هم نمیکند و هر روز، ساعتها سوارش میشود. درنهایت باید منتظر بود این ماشین دیر یا زود از کار بیفتد یا آسیب جدی ببیند.
مرور چند عدد و شاخص اقتصادی ـ اجتماعی میتواند آینهی تمامقدی از آیندهی پیش روی کودکان و نوجوانان کشور باشد. طبق آمارهای رسمی سن انتظار برای خانهدار شدن در کشور به 90 سال رسیده است. از سوی دیگر رشد سرمایهگذاری در اقتصاد ایران در دههی 90 منفی 9/6درصد بوده و اگر در 6 سال پیاپی رشد اقتصادی کشور 8 درصد باشد (که از نظر اقتصادی تقریباً غیرممکن است) تازه به وضعیت اقتصادی کشور در سال 1390 (یعنی 12 سال قبل) برمیگردیم. علاوه بر اینها ارزش پول ملی هم که نماد اقتصاد هر کشور است در سالهای گذشته سقوط کرده است. فقط کافی است به این نکته توجه کنیم که 15 سال پیش وقتی برای اولین بار «ایرانچک» 100هزار تومانی چاپ شد، هر اسکناس آن بیش از 100 دلار ارزش داشت زیرا در آن زمان قیمت دلار آزاد 970 تومان بود ولی حالا «ایرانچک» 100هزار تومانی که همچنان درشتترین پول کشور است کمتز از 2 دلار ارزش دارد. در کنار عدد و رقمهای اقتصادی نگاهی به شاخصهای اجتماعی هم بیانگر شرایط پیچیدهی کشور است. برای مثال طبق آمار وزارت راه و شهرسازی بیش از 26 میلیون ایرانی (از هر 4 نفر یک نفر) در سکونتگاههای غیررسمی زندگی میکنند و حاشیهنشیناند. خط فقر در کشور به 18میلیون تومان (بیش از دو برابر حداقل حقوق ماهانهی کارگران) رسیده و 35 درصد جمعیت ایران فقیرند. همچنین 25 درصد خانوادههای ایرانی تکفرزندند و کشور در مرحلهی اول سالخوردگی جمعیت قرار گرفته است. ۲۰ تا ۲۵ درصد کودکان ایران دچار اختلالات روان و افسردگی هستند. علاوهبر اینها، 15 درصد کودکان کشور طبق گزارش مرکز پژوهشهای مجلس، کودکِ کارند. کودکانی که بخش از آنها مهاجر افغانستانی یا پاکستانیاند و در شرایط بسیار سختی زندگی میکنند. چند سال پیش تصویری از یک کودک نُهسالهی افغانستانیِ فالفروش دستبهدست شد که میگفت دوست ندارد به افغانستان برگردد چون در کشورش جنگ است. او گفت که در آینده دوست دارد آشغالها را جمع کند و بفروشد و وقتی فیلمبردار از او خواست تا یک آرزوی بزرگ کند، گفت: «چی بکنم؟ آرزو چی هست؟»
اگر دریاچهی ارومیه خشک بشه چی میشه
اما ابربحران سالهای آیندهی کشور برای کودکان و نوجوانان را باید کمبود آب، افزایش خشکسالی و به صورت کلی چالشهای جدی محیطزیستی دانست. سرانهی منابع آب تجدیدپذیر هر ایرانی از 2هزار مترمکعب طی 40 سال نصف شده و به هزار متر مکعب رسیده است. ناسا پیشبینی کرده است به دلیل خشکسالیهای گسترده و تغییر اقلیم تا 30 سال آینده بخشهای زیادی از ایران غیرقابلسکونت شود. همچنین 60 دریاچه و تالاب ایران از جمله هامون و ارومیه خشک شده یا درحال خشک شدناند. 40میلیون ایرانی هم در پهنههایی زندگی میکنند که با خطر فرونشست زمین روبهرویند. دغدغههای محیطزیستی را حالا در بین حرفها و نگرانیهای کودکان هم میتوان دید. مثلاً کسری، دوازدهساله، چند روز پیش از پدرش پرسیده که اگر دریاچهی ارومیه خشک شود چه اتفاقی میافتد؟ او میگوید: «من آیندهی خودم رو به ایران وابسته میدونم. اگر ایران وضعیتش درست نشه ما هم آیندهمون خراب میشه. من دوست دارم تو آیندهی نزدیک یک اتفاق خوب یا یه فاجعه رخ بده که باعث بشه کل دنیا از جمله ایران متحول بشه.» کسری در تعریف رؤیا هم میگوید: «به نظرم رؤیا یعنی همون هدف؛ یعنی یه چیزی که دوست داریم تو آینده بهش دست پیدا کنیم. اما من خودم زیاد به اینکه رؤیاهام برآورده بشه اعتقاد ندارم.» باران چهاردهساله هم میگوید: «رؤیای من اینه که همهی ما به تمیز بودن خیابانهای شهرمون اهمیت بدیم. از اول دبستان معلمها میگفتن تو خیابان آشغال نریزید و مراقب پاکیزگی شهر باشید. خیلیها ته سیگارشون رو وسط خیابون رها میکنن و میرن. مردم وقتی برای پیکنیک میرن پارک، با اینکه سطل زباله نزدیکشونه بازم زبالهها رو همینطوری روی چمنها رها میکنن. دوست دارم ایرانِ آینده کشوری تمیز و دور از آلودگی هوا باشه.» او ادامه میدهد: «دوست دارم خیابونها دیگه ترافیک نداشته باشن؛ چون رانندهها یاد گرفتن چطوری رانندگی کنن. همهی رانندهها آرامش داشته باشن و دیگه به هم فحش ندن. الان هر وقت پشت چراغ قرمز میایستیم، وقتی کودکهای کار رو میبینم گریهام میگیره، دوست دارم تو آیندهی ایران کودک کار نباشه. چرا آدمی که نفوذ داره میتونه بهراحتی در ردههای بالا کار کنه، اما دانشجوی دکتری حسابداری باید بره راننده تاکسی اینترنتی بشه؟ اینها همش به خاطر بیعدالتیه.» این دختر دهههشتادی نسل زد میگوید: «ما نوجوونهای دهههشتادی دغدغههای زیادی داریم. از درس و و شغل و رابطه با آدمها گرفته تا وضعیت اقتصادی و سیاسی کشور.»
سارا دختر پانزدهساله که ساکن منطقهای در حاشیهی تهران است هم دربارهی نگرانیهای محیطزیستیاش میگوید: «درختها خیلی کم شدن، آلودگی هوا خیلی زیاد شده و آپارتمانها هر روز تعدادشون بیشتر میشه و مردم به محیط زیست اهمیت نمیدن. بیشتر آدمها فقط به خودشون اهمیت میدن. به نظرم باید آدمها به هم کمک کنن و با هم متحد بشن تا دنیا رو تغییر بدن.» او میگوید برای خیلی از آدمها ناراحت میشود چون نمیتوانند هزینهی زندگیشان را بدهند و غذا برای خوردن ندارند.
در کنار مشکلات محیطزیستی، معیشت و تأمین غذا هم به چالش جدی در بخش مهمی از طبقات اجتماعی و دهکها بدل شده است و طبیعتاً کودکان و نوجوانان را که آسیبپذیرترند، بیشتر درگیر کرده است. پیشبینی میشود کاهش سرانهی مصرف برخی از خوراکیهای ضروری مانند گوشت و پروتئین و شیر و محصولات لبنی در سالهای آینده روی سلامت نسل آینده جامعه اثرات سوء داشته باشد. طبق بررسیهای سازمان بهداشت جهانی، هر انسان روزانه حداقل به 2100 کالری انرژی نیاز دارد. ولی پایش فقر در ایران نشان میدهد 50 درصد جمعیت کشور روزانه کمتر از این عدد کالری دریافت میکنند. همچنین به گفتهی افشین صدر دادرس، مدیرعامل اتحادیهی مرکزی دام، سرانهی مصرف گوشت قرمز در سه سال گذشته از 12 کیلوگرم به 6 کیلوگرم کاهش پیدا کرده است. آمارها نشان میدهد سرانهی مصرف شیر و لبنیات هم در کشور وضعیت نگرانکنندهای پیدا کرده و از 96 کیلوگرم به 70 کیلوگرم در سال رسیده که نصف میانگین جهانی است.
معلم متوسطهی یکی از مناطق حاشیهی شهر تهران که به گفتهی خودش بخش مهمی از دانشآموزانش درگیر فقرند، خاطرهای تعریف میکند: «یکبار برای انجام کار گروهی و صمیمیتر شدن فضای کلاس به بچهها گفتم با خودشان ناهار بیاورند تا همه با هم غذا بخوریم. غذایی که بیشتر بچهها آورده بودند یا کمی ماکارونی بود یا مقداری برنج که با زردچوبه یا گوجه، رنگ گرفته بود و هیچ اثری از گوشت در غذای هیچکدام از دانشآموزان نبود.» او که معتقد است تغذیهی بچه در کودکی میتواند روی بهرهی هوشیاش اثر بگذارد میگوید: «بعضی از بچهها رنگپریدهاند و سر کلاس ضعف میکنند و وقتی از خانوادههایشان دربارهی تغذیهی آنها سؤال میکنم، میگویند خانم معلم ما قشر ضعیفی هستیم و پول خرید گوشت و مرغ نداریم.» او میگوید بین دانشآموزانش مشکلات پوستی، سنگ کلیه و بیماریهای زنان رایج است و ادامه میدهد: «خیلی از بچهها پول خرید پد بهداشتی ندارند و از من میگیرند و بعد میگویند ببخشید خانم یادمان رفته بود با خودمان بیاوریم.»
فردای مبهم
نظرسنجیای که مرکز افکارسنجی دانشجویان ایران (ایسپا) سال گذشته منتشر کرد نشان میدهد که حدود 59 درصد شهروندان امیدی به بهتر شدن وضعیت کشور در آینده ندارند و 30 درصد هم معتقدند شرایط بدتر خواهد شد. در این بین یکی از نشانههای نداشتن امید به آینده را باید در دغدغهها و نگرانیهای جدی خانوادهها نسبت به آیندهی کودکان و نوجوانان و عدم تمایل به فرزندآوری جستوجو کرد.
پروین ملکی، مادرِ پانیز دهساله، لیسانس گرافیک دارد و دانشجوی فوقلیسانس مدیریت است. او که کارمند یکی از وزارتخانههاست دربارهی دغدغهاش نسبت به آیندهی فرزندش میگوید: «کلاً نسبت به آیندهاش نگرانم؛ از نظر تحصیلی، از نظر اجتماعی، از نظر رفتاری... از هر نظری که فکر کنید. ما در جامعهای زندگی میکنیم که کلاً عجیب شده. مدیر ساختمان چند روز پیش در کانال ساختمان نوشته بود که زمان بیرون رفتن از ساختمان مراقب باشید چون چند روز قبل آقایی با قمه وارد ساختمان شده و میخواسته دوچرخه بدزدد. دوربینهای ساختمان فیلمش را گرفتهاند. ما سمت غرب زندگی میکنیم؛ در منطقهی پونک. شما فکر کنید مجتمع ما دوربین و سرایدار 24ساعته دارد، باز هم دزد با قمه وارد ساختمان شده. در این وضعیت حتی نمیتوانید اجازه دهید که بچه در حیاط بازی کند و کمی حالوهوایش عوض شود. وقتی هم بیرون میرود دائم از نگرانی باید لب پنجره مواظب باشید و نگاه کنید که اتفاقی نیفتد.» او که فرزندش را در یک مدرسهی هیئت امنایی ثبتنام کرده، میگوید: «سال قبل، پانیز مدرسهی غیرانتفاعی میرفت ولی دیدم که بچهها به جای درس، دنبال مارک کفش و ساعت و ماشین بابای تو چیه هستند، برای همین امسال او را در یک مدرسهی جدید در ولنجک ثبتنام کردم که شهریهاش هم قابلمقایسه با مدرسهی سال قبل نیست.» او در پاسخ به اینکه چه رؤیایی برای دخترش دارد و فکر میکند در ایران میتواند به این رؤیا برسد یا نه میگوید: «خودم دوست دارم که پانیز نقاش بزرگی بشود یا در حوزهی ادبیات فعالیت کند و نویسنده بشود. ولی میبینم که او علاقهی چندانی ندارد. برای همین میخواهم هر چیزی را که خودش دوست دارد دنبال کند. البته فکر میکنم در ایران رسیدن به رؤیاها خیلی خیلی سخت است.»
پانیز امسال میخواهد به کلاس پنجم برود. او میگوید: «من رؤیاهای خیلی زیادی داشتم ولی وقتی بزرگتر شدم بعضی از اونها رو کنار گذاشتم. مثلاً دوست داشتم نقاش بشم یا گیتار یا ویلن بزنم ولی خیلی سخت بود. اما از بچگی دوست داشتم ستارهشناس بشم و الان هم دوست دارم و آرزوی بزرگم همینه. از بچگی به ستارهها و سیارهها خیلی علاقه داشتم و خیلی از کتابهای ستارهشناسی رو میخوندم و تصویرشون رو میدیدم. قبلاً کلاس ستارهشناسی هم میرفتم و ایشالا بریم کانادا؛ اونجا معلم خصوصی میشناسم که قراره برم سر کلاسهاش.»
حمیرا، مادر دیگری است که میگوید گاهی از ترس و نگرانی بچههایش خوابش نمیبرد. او دو دختر ششماهه و پنجساله دارد و برای ثبتنام دختر بزرگش، نیروانا، در پیشدبستانی چند ماه تحقیق کرده و به 18 مدرسه و مؤسسهی آموزشی سر زده است و درنهایت او را در پیشدبستانی مشهوری در خیابان ظفر ثبتنام کرده است. حمیرا در میدان ملت تهران نزدیک خیابان پاسداران اجارهنشین است. حمیرا میگوید: «ذهنیتم اول این بود که بچهای شاد تربیت کنم ولی بعد فکر کردم شاید شادیهای درخواستی نیروانا دیگران را آزار بدهد. به همین خاطر این ذهنیت را کنار گذاشتم و درنهایت بعد از کلی کتاب خواندن و مشاورهی روانشناسی به این نتیجه رسیدم که نیروانا را به شکلی تربیت کنم که شهروندی خوب و مسئولیتپذیر باشد و سربارِ جامعه نشود.» نیروانا درحالحاضر با پرداخت 4میلیون و 800هزار تومان برای 12 جلسه به مدرسهی طبیعت میرود و به گفتهی مادرش آنجا با حیوانات خانگی دوست میشود و بازی میکند و میتواند در کارگاه چوب، گل و شن بازی کند و نقاشی بکشد.
حمیرا میگوید: «نیروانا دوست دارد جهانگرد شود و به کشورهای مختلف سفر کند. سفر کردن را از کتابهایی که برایش خواندهام یاد گرفته مثل فونچیتو، دختری که در ونیز زندگی میکند. شغل موردعلاقهاش هم آتشنشانی است.» حمیرا دربارهی پیشدبستانی که نیروانا را در آن ثبتنام کرده با خنده میگوید: «نسبت به پیشدبستانی و بعد دبستانی که نیروانا میخواهد برود استرس پیدا کرده بودم. برای همین دفتری خریدم و فهرستی از پیشدبستانیهای خوب را تویش نوشتم و به همهشان سر زدم و توی مصاحبههای مادر و کودکهایشان شرکت کردم تا درنهایت به یک جمعبندی رسیدم. من از طریق کلاس روانشناسی و فرزندپروری در یک کانال تلگرامی عضوم که نزدیک هزار و 200 عضو دارد. آنجا همهی مادرها مثل من نگران ثبتنام بچههایشان بودند. برای همین هر کدام میآمدند و نکاتی از مدرسههایی را که رفته بودند مینوشتند و این به من خیلی کمک کرد.» حمیرا دربارهی ویژگیهای مدرسهای که نیروانا را در آن ثبتنام کرده میگوید: «اینجا مجوز مدرسه ندارد و یک مؤسسهی پژوهشی است و درنهایت بچه بعد از تمام شدنِ کلاس ششم، در مدارسِ زیر نظر آموزشوپرورش امتحان میدهد تا به متوسطهی اول برود. این پیشدبستانی چهارترمه یعنی دوازدهماهه است و ماهی 5میلیون و ۵۰۰هزار تومان باید پرداخت کنیم و هزینهی ناهار هم به صورت جدا، ماهی یکمیلیون و 900هزار تومان، است. این پیشدبستانی انواع کلاسهای هنری و زبان هم دارد.»
این روزها بخشی از خانوادههایی که از نظر مالی شرایط مناسبی دارند و تصور میکنند نمیتوانند آیندهی فرزندانشان را در ایران دنبال کنند آنها را در مدارس شبانهروزی خارج از کشور ثبتنام یا خانوادگی مهاجرت میکنند. کافی است در گوگل کلمهی ثبتنام مدرسه در خارج را جستوجو کنید تا انواع آگهیهای «از مهدکودک تا دبیرستان، تحصیل در خارج از کشور» را ببینید. ثبتنام در مدارس کانادا، مدارس اروپا، مدارس ترکیه و دبی معمولاً مهمترین گزینههاییاند که این مراکز با دریافت 500 تا 1000 دلار به شما پیشنهاد میدهند. یکی از آنها شعارش این است: «تا 18 سالت نشده مهاجرت کن» و در جدولی هزینهی ثبتنام مدارس در شهرها و نقاط مختلف جهان را منتشر کرده است: «میانگین هزینهی تحصیل در مدارس خارج: آمستردام، هلند 7500 تا 10هزار یورو/ برلین، آلمان 3600 تا 9300 یورو/ وین، اتریش 8400 تا 15هزار یورو/ رم، ایتالیا 8700 تا 14هزار یورو/ مادرید، اسپانیا 6200 تا 10هزار یورو/ دبی، امارات 32هزار و 700 تا 56هزار درهم.»
بهرام صلواتی، مدیر رصدخانهی مهاجرت، اردیبهشت امسال (1402) در پاسخ به سؤال روزنامهی اعتماد دربارهی میزان و آمار مهاجرت دانشآموزان گفته بود: «در این حوزه هیچ آماری نداریم و جزو جعبههای سیاه است که باید به آن نور تابانده شود. یکبار خواستیم طرح مطالعاتی در حوزهی دانشآموزی حداقل در مدارس سمپاد انجام دهیم، اما میسر نشد. وزارت آموزشوپرورش باید بدون لکنت بگوید میزان میل به ماندن در دانشآموزان چقدر است. وقتی این طرحها انجام نمیشود، همهچیز به حدس و گمان محدود میشود. البته شواهد فراوان است، برای مثال میل شرکت در کلاسهای زبان، مدارس تکزبانه حتی در سطوح پایین هم به چشم میخورد.» طبق تحقیق سال گذشته رصدخانهی مهاجرت 60 تا 70درصد ایرانیها (حدود 50 تا 60میلیون نفر) تمایل به مهاجرت دارند اما از بین این جمعیت میلیونی سال گذشته تنها 65هزار نفر موفق به مهاجرت شدهاند.
آهنگ زنگ انتظار موبایلش پلنگ صورتی است. محمدامین بعد از چند لحظه گوشی را برمیدارد. صدای جیکجیک جوجه و پرنده میآید. او چهاردهساله و ساکن روستای کلیکسرا در نزدیکی آمل است و امسال به کلاس نهم میرود. محمدامین سه برادر دارد و با پدر و مادرش در روستا زندگی میکند. او دربارهی آینده و رؤیاهایش میگوید: «رؤیای زندگی من، آزادیه؛ یعنی دوست دارم در ایرانی زندگی کنم که هر کسی قدرت انتخاب داشته باشه. من فکر میکنم که همهی مردم باید تصمیم بگیرن و رؤیاهایشان را اینشکلی کنند تا بتونن بهش برسن.» او در جواب اینکه دوست دارد در آینده چه شغلی داشته باشد، میگوید:«من دوست دارم تو کار پرورش حیوانات باشم و جوجهکشی کنم و مرکز پرورش پرندگان زینتی یا گوشتی داشته باشم.» و در جواب اینکه فکر می کند شغل پردرآمدی باشد، میگوید: «بله، پول که توش هست. من همین الان یک دستگاه جوجهکشی دارم و ماهی 7میلیون تومن درآمدم هست اما پولا ارزش نداره و با این درآمدها کاری نمی شه کرد.» او میگوید در روستای آنها بیشتر بچهها دوست دارند کشاورز یا فوتبالیست بشوند و ادامه می دهد: «بیشتر بچهها نگرانیشون پول درآوردنه؛ وضعیت جامعهی ما زیاد خوب نیست.» او مانند کسی که سالهاست در کلاسهای روانشناسی و خودشناسی شرکت کرده دربارهی مقایسهی زندگیاش با بچههایی که در خانوادههای ثروتمند به دنیا آمدهاند، میگوید: «دوست ندارم خودم را با کسی مقایسه کنم به خاطر اینکه هرکسی رؤیاهای خودش رو داره.» و در جواب اینکه دوست دارد در آینده دانشگاه برود، میگوید: «دانشگاه که نه، یعنی دوست دارم برم ولی کار سختیه. چرا؟ چون پول خیلی زیاد میخواد. باید کتاب بخری، کلاس بری، کرایهی راه بدی، باید لباست رو اول شیک کنی و کلی شهریه داره که من ندارم.»