True Story Award 2026
Nominiert

بی‌حسی موضعی

سه‌شنبه، یکم آبان 1403
«من غریبه هستم.» غریبه‌ای که خنده‌هایش لهجه ندارد اما گریه‌هایش گاهی به رنگ صدای «ام‌کلثوم» است و گاهی «شجریان». همان‌قدر که عود را شناخته از تار ایرانی سر درمی‌آورد و همان‌قدر آکاردئون سوری را شنیده. لباس‌هایش رنگارنگ مثل «ثوب» فلسطینی است. موهایش خرمایی سوخته‌ و حالا در ایران مثل بعضی از زنان شالی نه‌چندان محکم را روی سرش انداخته است.
«می‌دونی که غریبه هستی.» شیرین می‌گوید حس غربت را می‌شناسد، مثل مادری که صدای گریه‌ی فرزندش را بلد شده، شیرین هم می‌داند، 25 سال زندگی در سوریه و سیزده سال زندگی در ایران، با وجودی که تبارش به فلسطین بازمی‌گردد، یعنی چه؟
«من حس غربت را می‌فهمم، چه آن زمان که در سوریه بودم و چه حالا که در ایرانم.» شیرین یکی از شش میلیون نفری است که از سرزمینشان کوچ کردند و در جای دیگری قرار گرفتند اما «همه‌ی فلسطینی‌ها توی دنیا خودشان را ملزم می‌کنند که نمادی از فلسطین داشته باشند، من گردنبند فلسطین دارم، یکی چفیه دارد و یکی هم دستبند، هر کسی نمادی را هم در خانه‌اش دارد. این رسمی نانوشته است.» دستبند بافته دور مچ دستانش شکل هندوانه است، میوه‌ای که از کرانه‌ی باختری تا غزه در سراسر سرزمین فلسطین کاشته می‌شود و به دلیل چهار رنگ قرمز، سبز، سیاه و سفید -که به رنگ پرچم فلسطین است- حالا نماد این کشور شده؛ سمبلی که بعد از اینکه اسرائیل نمایش پرچم فلسطین را ممنوع کرد، در جهان جدی گرفته شد.
«من در تمام عمرم این حس را نشناختم، شما می‌شناسیدش اما من نمی‌دانم چیست، همین حس شهروند بودن.» شیرین فکر می‌کند که شهروند جایی نیست. معنای شهروند بودن برایش کلماتی است که در کتاب‌ها خوانده: «کسی که در یک شهر زندگی می‌کند، اهل یک شهر یا کشور.» (فرهنگ فارسی معین.)
«من هرجا رفتم، جنگ هم دنبالم آمد.» اما عمر جنگ از عمر شیرین بیشتر است. مناقشه‌ی اسرائیل و فلسطین از 1947 آغاز شد و جنگ سوریه از 2011. شیرین جنگ فلسطین را ندید، پدر و مادرش مهاجرانی به سرزمین همسایه بودند و خودش هم در بیست‌وپنج‌سالگی از سوریه برای بار دوم راهی ایران شد، قرار بود فوق لیسانس مهندسی بخواند اما بعدتر عاشق علوم سیاسی و بازیگری شد: «پدرم گفته بود می‌روی ایران از دو چیز حرف نزن، دین و سیاست.» شیرین ترجیح داد روزنامه‌نگاری بخواند که هم علوم سیاسی دارد و هم به خیال شیرین بازیگری: «حمله می‌کنند. این را همه می‌دانند.» حالا برای بار سوم جنگ تا چند قدمی شیرین آمده: «اگر این بار مهاجرت کنم، معلوم نیست کجا جنگ شود.» این جمله را می‌گوید و لیوان آمریکانو را سر می‌کشد، مرکز خرید تیراژه در خیابان نظام‌آباد تهران عمر زیادی ندارد، مغازه‌ها یکی در میان خلوتند و کافه درست در مرکز پاساژ به نظاره‌ی آنها نشسته.
«اما این بار دیگر جایی نمی‌روم.» شیرین قاطعانه می‌گوید: «جنگ شبیه آن چیزی که در فلسطین و سوریه در جریان است، رخ نمی‌دهد، اما اسرائیل حمله می‌کند.» شیرین می‌گوید در آستانه‌ی چهل‌سالگی دیگر نمی‌خواهد از صفر شروع کند: «بترسم؟ نه راستش را بخواهید از جایی به بعد دیگر نگرانی معنایی ندارد، من بعد از فوت پدرم خیلی چیزها در زندگی‌ام عوض شد.» لحن کتابی شیرین مثل ناظم‌ها به کلمات جمله‌اش نظم می‌دهد: «پدرم ارتشی بود، یک بار هم در جنگ سوریه مجروح شد، چند ماه پیش سرطان گرفت و فوت کرد، بعد از مدتی به من گفتند، همیشه وقتی مهاجر هستی، از اتفاقات دور می‌افتی، بعد از مرگ پدرم همه‌چیز زندگی تغییر کرد.» در اطراف کافه یک نفر قیمت دلار را می‌پرسد، خبر آمده که اسرائیل حمله می‌کند اما مشخص نیست چه زمانی. اسناد حملات اسرائیل برای پاسخ به حمله‌ی موشکی یکم اکتبر ایران منتشر شده است، مشخص شده که به کدام مناطق حمله شده، هنوز کسی نمی‌داند این اسناد از کجا لو رفته است. در خبرها آمده که ایران پاسخ می‌دهد. شیرین می‌گوید حمله‌ی اسرائیل به ایران قطعی است.

چهارشنبه دوم آبان 1403
هیچ‌کس جنگ را جدی نگرفته، مثل آواز کلاغ دم صبح که گاهی زیر لب فحش و ناسزا می‌خورد، خبر جنگ هم فقط خواب برخی را آشفته کرده است. در مدرسه‌ی غیرانتفاعی غرب تهران کمتر صحبت از سیاست است، برخی با همان پافشاری کودکانه‌شان می‌گویند، جنگی در کار نیست، عده‌‌ی کمی باور دیگری دارند. یک نفر می‌گوید به نظرش در همه‌چیز غلو شده: «اتفاقی نمی‌افته، پارسال هم قرار بود مثلاً جنگ بشه اما نشد.» زنگ کلاس فوق‌برنامه می‌خورد و سرویسی‌ها کلاس را ترک می‌کنند، با هر باز و بسته شدن در، سرمای عصرگاهی پاییز خودش را توی کلاس می‌اندازد، بحث تازه گرم می‌شود: «خانم این‌طوری نیست، الآن اسرائیل کلی پهپاد و موشک برای حمله به ایران درست کرده و مثل مرداد ماه نیست، به نظرم این سری واقعاً حمله می‌کنه.»
«خانم تازه می‌خواستم این رو بگم که درباره‌ی جنگ هیچ نگرانی‌ای ندارم چون اگه جاهایی که انسان‌های بیگناه هستن رو بزنن جنایت جنگی محسوب می‌‌‌شه.»
«آره می‌شه جنایت جنگی و حتی امریکا که بزرگ‌ترین طرفدارشه، بهش حمله می‌کنه.»
نگار و صبا پنج سال دیگر فارغ‌التحصیل می‌شوند، حالا پشت صندلی‌های کلاس هفتم می‌نشینند با این امید که یکی‌شان بازیگر تئاتر عروسکی شود و دیگری هتلداری بخواند. دختربچه‎ها جنگ را ندیده‌اند، هرچه از جنگ می‌دانند یا در اینستاگرام دیده‌اند یا در تیک‌تاک. خانواده‌ی نگار به او گفته‌اند که به جنگ فکر نکند: «مامانم می‌گه اصلاً به این چیزها فکر نکن.»
صبا هم که با قاطعیت می‌گفت جنگ می‌شود، به حمله‌ها بدبین نیست: «اگه جایی رو بزنن پالایشگاه نفت رو می‌زنن. پالایشگاه نفت هم مهمه اما منظورم اینه که قبلش اعلام کرده بودن که آدم‌ها اونجا نرن.» نگرانی از صبا دور است، مثل رویای بازیگر تئاتر شدن: «من اوایل ترس داشتم. اما الآن که ازش گذشته ترس ندارم. چند روز اول توی خانواده بحثش بود اما الآن دیگه بحثش هم نیست.»
سمت دیگر کلاس کوچک مدرسه‌ی خیابان سیف در منطقه‌ی دو، نازنین و مهسا با گوشی‌های تلفن همراهشان که در این ساعت استفاده از آن آزاد شده، کلنجار می‌روند، شبیه غنیمت جنگی، انگار نه انگار که تا همین صبح در دستشان بود: «من اصلاً نگران نیستم، من بیشتر نگرانم پروازها کنسل شده و چیزهایی که آنلاین سفارش می‌دم، نرسه به دستم. چیا آنلاین سفارش می‌دم؟ انقدر آنلاین شاپ فالو دارم. همه‌چیز می‌خرم، بلیزر، الو یوگا.»
مهسا به کفش نازنین اشاره می‌کند و می‌گوید منظور او از بلیزر همین کفش‌هایی است که او پوشیده. نازنین اطلاعات پروازهای خارجی را شبیه اپراتور فرودگاه از بر است: «الآن پروازا کنسل شده و فقط ترکیش برگشته به ساعت قدیمی‌ش و هیچ پرواز خارجی دیگه‌ای نیست.» نازنین می‌گوید همه‌ی این کالاها را با پول‌هایی می‌خرد که روزانه از پدر و مادرش می‌گیرد. مهسا تنها نگران جمع است، او نگران است که جنگ آب و برق را قطع کند و گرسنه بماند، تصویری شبیه همه‌ی جنگ‌های زمینی: «نگران مدرسه‌ هم می‌شم، مثلاً نتونم بیام مدرسه، درس بخونم، کار کنم، پول جمع کنم.» مهسا معدلش نوزده و نود است. درس‌خوان‌ترین و درعین‌حال بازیگوش‌ترین شاگرد کلاس هفتم. می‌خواهد تجربی بخواند و دندانپزشک شود: «می‌خوام یه چیزی بخونم که پول داشته باشه، دوست دارم خونه‌ی خودم رو بخرم، بلیزر بخرم.» بلیزر را کش می‌دهد، نازنین می‌گوید یک جفت کفش با همین برند و به رنگ مشکی دارد که می‌تواند به او قرض دهد. مهسا اما چیزی را می‌خواهد که مال خودش باشد. ایران اینترنشنال هرشب در خانه‌ی آنها روشن است. «تلویزیون خانه تا ساعت یک شب روشنه، بابام خیلی نگرانه.» شکل و شمایل نگرانی در خانواده‌ی نازنین اما متفاوت است: «خاله‌م می‌گه جنگ شد بیاید ویلای ما، خونه‌ش استخر داره.»
«خب جنگ شه اونجا رو هم می‌زنن.»
«نه اونجا از شهر دوره، حیاط بزرگ داره، اصلاً جایی نیست که بزنن، هر شب جوجه می‌خوریم، تو هم بیا بابا اونجا. همه‌چیز هم دارن.» وقت قانونی کلاس تمام شده است. نازنین و مهسا آخرین نفرات کلاس هفتم فوق برنامه از کلاس خارج می‌شوند، گفت‌وگو درباره‌ی خانه‌ی خاله در حیاط مدرسه هم ادامه دارد.
امروز خبر آمده که از هفتم اکتبر پارسال تا الآن در هر ساعت پنج کودک جانشان را در نوار غزه از دست دادند. سازمان جهانی بهداشت هم گفته بیش از چهل درصد از هفت هزار و 28 فلسطینی کشته‌شده در حملات اسرائیل کودک بودند. شیرین می‌گوید بچه‌ها در سوریه بعد از جنگ شبیه مفسران جنگی شدند: «حتی از روی صداهای جنگنده‌ها می‌توانند بفهمند که حمله از کدام سمت بوده و با چه وسیله‌ای انجام شده.» بچه‌های جنگ‌زده روابط سیاسی را تحلیل می‌کنند. عده‌ای باور کردند که جنگ می‌شود، بعد از اینکه خواندند، شبکه‌ی دوازده اسرائیل گفته ارتش اسرائیل آمادگی‌ها برای حمله به ایران را تمام کرده است. شیرین لیوان آمریکانو را سرمی‌کشد، متصدی کافه با یک سینی چای به سمت میز کناری می‌رود، چند مرد و یک دختر جوان برای خرید آمده‌اند، کنارشان چند کیسه‌ی سفید با آرم برندی ترکی است.

پنجشنبه سوم آبان 1403
از دهم مهر که ایران به اسرائیل حمله کرد، محمد به صداها حساس‌تر شد: «حتی از صدای عملیات ساختمانی هم می‌ترسم. مدام خبرها را چک می‌کنم تا ببینم حمله بوده یا زلزله؟» چهاردهم مهر بود که سمنان لرزید، بزرگی زلزله 5/4 ریشتر بود. ساعت 22 و 45 دقیقه آمد و شدتش به حدی بود که در تهران هم احساس شد. محمد گمان کرد که حمله است، خیلی‌های دیگر هم در فضای مجازی مثل او تصور می‌کردند که انفجار رخ داده است. محمد سی‌وچهارساله است، تازه از آلمان به ایران بازگشته است. محمد از جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق تصویری در ذهنش ندارد اما برادرانی دارد که همگی شاهد جنگ بودند: «نگرانم؟ بله نگرانم. حتی عادت‌هایم عوض شده، یکی‌ش همین ترس از صداهاست.» بارها شده که از صداهای همسایه‌ها ترسیده، از اسکلت ساختمانی که تکان خورده و وسایل برقی که برخی شب‌ها صدای تق‌تقشان به گوشش خورده است: «یک عادت دیگر هم پیدا کردم، صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، گوشی را چک می‌کنم.» محمد می‌گوید قبلاً عادت به خواندن کتاب و شنیدن موسیقی داشته اما حالا اولین کاری که بعد از باز شدن پلک‌ها انجام می‌دهد، چک کردن گوشی و خواندن خبر است: «نکند شبانه به جایی حمله کرده باشند و صبح خبرش بیاید.» روز نهم جنگ عراق و امریکا در دهه‌ی نود هم عادت‌های عجیبی و متفاوتی میان مردم بغداد پیدا شده بود. نها الراضی، نقاش مدرنی که کتاب یادداشت‌های بغداد را نوشته می‌گوید که وقت حمله، عادت آدم‌ها عوض شد، یکی وسواسش را کنار گذاشته بود و دیگری به بافتن ژاکت و کت و دستمال گردن روی آورده بود.
مریم اما برخلاف او نگران نیست: «من هیچ‌وقت باورم نمی‌شد که بتوانم در انتظار جنگ باشم و به زندگی روزمره ادامه بدهم. شاید اگر در شرایط دیگری بودم، خرید می‌کردم، آذوقه می‌خریدم و مایحتاجم را تهیه می‌کردم اما حالا این کارها را نمی‌کنم و به جنگ به چشم افزایش‌دهنده‌ی آدرنالین نگاه می‌کنم.» مریم روزنامه‌نگار است، روز و شبش با دنیای خبر آمیخته است اما خبرها برایش حکم منبع افزاینده‌ی هیجان را دارد: «من می‌دانم که جنگ حتمی است اما گویی نه برای من، انگار من قرار نیست که جنگ را تجربه کنم و این روایت‌ها و سناریوها مال آدم‌های دیگری است نه من. گویا مال فردی دیگر است و نه مال من. انگار دارم را می‌خوانم.»
می‌گویند بعد از درز کردن اسناد حمله‌ی اسرائیل به ایران، اسرائیل حمله را عقب انداخته است، در اجلاس بریکس روسیه هم حرف از جنگ ایران و عراق شده است.
ناصر، راننده‌ی تاکسی اینترنتی، هم می‌گوید که خبرها گفته‌اند حمله می‌کنند: «مثل دفعه‌ی قبلی، بیابانی کویری را می‌زند، جرأت ندارد به شهر حمله کند.»
کافه پر و خالی می‌شود، از میزهای کناری و وسطی چند نفر درخواست «چای ماچا» کرده‌اند، نوشیدنی‌ای که می‌گویند لاغر می‌کند و آرامش‌بخش است. شیرین یادش می‌آید که وقتی بعد از پنج سال که در ایران مانده بود، راهی سوریه شد، از صداها ترسیده بود اما خانواده‌ش نه، هر بار که جنگنده‌ای از بالای سرش عبور می‌کرده، از جایش چند متر می‌پریده و می‌خواسته که به پناهگاه بروند اما خانواده از واکنشش تعجب می‌کردند: «خیلی راحت می‌گفتند الآن حمله دور بوده، از صداها می‌فهمیدند که دور بوده یا نزدیک. حتی بچه‌ها هم می‌توانستند تشخیص دهند.» یادش به برادرش می‌افتد که وقتی حمله شدیدتر می‌شده، «پنیک» می‌کرده و کنترلی روی صدا و رفتارش نداشته: «در زمان‌های عادی این‌طور نبود اما وقت حمله یکی دیگر می‌شد.»

شنبه پنج آبان 1403
ساعت دو نیمه‌ شب برخی از اهالی تهران با صدای موشک‌ها و فعال شدن پدافند هوایی از خواب پریدند، خواب در چشمشان شکست، ساعت پنج صبح، آنهایی هم که در حمله‌ی قبلی بیدار نشده بودند خواب به چشمشان حرام شد. شاهین، ساکن شرق تهران، ساعت دو شب پای پنجره رفته بود تا ببیند چه خبر شده: «فکر کردم شاید نوری ببینم اما فقط صدا شنیدم.» شاهین جنگ هشت‌ساله را خوب در خاطر دارد: «خانه‌ی ما در نیروی هوایی بود، به آنجا مدام حمله می‌شد.» شاهین پنجاه‌ویک‌ساله یادش به روزهای بمباران افتاده است: «یک بار در نوروز بود که در نزدیکی بلوار خانه‌ی ما حمله شد، ترکش‌ها توی در و دیوار خانه‌ها افتاد. مردم می‌گفتند صدام عیدی داده است.» زری، همسرش، هم ساکن همان حوالی بوده، یادش است که یکی از همکلاسی‌هایش شهید شد: «ما خانه‌شان را دیدیم، نصف شده بود. بعداً عکسش را در مدرسه زدند و کنار اسمش نوشتند شهید.» در ساعت دو شب تمام خاطرات برای زری و شاهین تازه شد اما این حمله متفاوت بود: «شوخی بود، شبیه جنگ نبود.»
خورشید صبح روز بعد شبیه همه‌ی روزهای دیگر تابید. مردم ساعت شش و نیم صبح مثل همیشه در ایستگاه اتوبوس کارگر حاضر بودند تا خودشان را به محل کارشان در خیابان هفت‌تیر و کریمخان زند و میدان ولیعصر تهران برسانند. خبرنگاران صداوسیما در شهرهای مختلف به میان مردم آمدند تا وضعیت را گزارش کنند، برخی در پارک لاله و برخی دیگر در بلوار کشاورز می‌دویدند، مثل همیشه. برخی دیگر اما ترسیده بودند؛ آنهایی که صدای انفجار را شنیده بودند.
امیرمهدی کلاس ششم است، می‌گوید فردای شبی که از آسمان به جای بارانی که منتظرش بوده جنگ باریده، مراسم صبحگاه مدرسه‌شان در سالن دربسته برگزار شده: «من توی فیلما دیدم که وقتی مردم فرار می‌کنن، هواپیما میزنتشون، فکر کردم شاید برای همین ما رو بردن تو سالن، چون تو حیاط می‌دوییم، می‌خواستن هواپیماها نزننمون.» امیرمهدی می‌گوید بعداً فهمیده که فکرش درست نبوده. مضطرب است، این را حتی درمانگرش هم به او گفته، پدر و مادرش از جنگ زیاد می‌گویند و می‌شنوند، شب حمله هم سروصدا را شنید و از خواب پریده بود. ادامه‌ی حملات را در خواب دیده بود: «به معلم‌ها گفتن کسی از جنگ چیزی نگه، فقط معلم ریاضی‌مون پرسید که کسی صدا شنیده یا نه.» امیرمهدی در مدرسه‌ی دولتی در مرکز شهر درس می‌خواند و به گفته‌ی خودش به حرف بچه‌ها درباره‌ی جنگ خندیده: «بغل دستی‌م می‌گفت بالستیک دارن با بالستیک زدن، من خیلی خندیدم.»
یونیسف روش‌های محافظت از بچه‌ها در زمان اخبار جنگی را بازنشر کرده است. برخی از رسانه‌ها هم به نقل از این نهاد بین‌المللی حامی کودکان نوشتند که «بر اثر دوره‌های طولانی استرس پس از حادثه، کودکان با خطرات سلامتی و روانی شدیدی مواجه می‌شوند و تبعات آن ممکن است مادام‌العمر باشد». سازمان پدافند هوایی بیانیه داده که خسارت‌ها محدود بوده و به‌زودی اعلام می‌شود. خطوط هوایی باز و بسته می‌شوند. مرجان که دو سال است در امریکا ساکن شده از خبرهای باز و بسته شدن خطوط هوایی ترسیده: «مراقب خودتون هستید؟»

سه‌شنبه هشتم آبان 1403
از چند روز مانده به حملات اسرائیل همه نگران قیمت دلار بودند اما از زمان حمله قیمت دلار ثبات نسبی داشت. امروز اما بازار تکان اساسی خورده. فروشندگان خیابان فردوسی می‌گویند قیمت بالا رفته و خبری هم از دلار در بازار نیست. می‌گویند شرایط بازار بد است: «بازار خرابه دیگه، یه زمانی می‌گفتن ایران مجدداً رفت تو لیست سیاه اف‌ای‌تی‌اف، این خبر باعث می‌شد دلار دو سه هزار تومان اختلاف پیدا کنه، اما الآن موشک می‌زنن، یه عددی می‌ره بالا، سریع می‌ریزه پایین.» مهدی که پانزده سال است کارش خرید و فروش دلار است می‌گوید این نشان می‌دهد که پول از بازار ارز خارج شده. اما سیاوش فکر می‌کند قیمت‌ها به حدی بالاست که هیچ‌کس توان خرید و فروش دلار را ندارد: «برای مردم دیگر فرقی ندارد.» مهدی می‌گوید: «پول حالا در بازار موازی است، به نظرم اولی‌ش سکه است.» میلاد، یکی دیگر از فروشندگان، می‌گوید این روزها تبلیغ می‌کنند و می‌گویند طلا پول خداست: «فرض کنید جنگی عظیم و عجیب شکل بگیرد، کل جهان درگیر شود، دیگر دلار و یورو ارزشی ندارد، چیزی که ارزشمند است طلاست، به همین دلیل هم مردم به سمت طلا رفته‌اند.»
مهدی البته دلایل دیگری هم دارد، مثل اینکه قیمت طلا جهانی بالا و پایین می‌رود و این یعنی دخالت دولت در آن کمتر است: «حتی پول در بازار ملک هم نیست، راکد است، ملکی که پارسال می‌گفتند پنج میلیارد حالا می‌گویند چهار میلیارد و دویست. چون کسی نمی‌خرد. بازارهای موازی درست شده، یا درست کردند یا خود مردم تمایل پیدا کردند.» مهدی می‌گوید اگر این موشک‌ها سه سال پیش پرتاب می‌شدند، جهش دلار تا پانزده هزار تومان هم می‌رفت اما الآن سه روز بعد از حمله هم اتفاق خاصی نیفتاد تا همین امروز.
سیاوش می‌گوید روز حمله دلار جهش ساعتی کرد اما بعد از اینکه حمله تمام شد، همه‌چیز به حالت قبل بازگشت: «بعضی آلوده‌ی بازارند و خرید و فروش می‌کنند، اما دیگر مثل سابق نیست که مردم بیایند و سرمایه‌گذاری کنند، اصلاً پولی ندارند.» قاسم، فروشنده‌ی دیگر، اما می‌گوید این مدت برخی از شرکتی‌ها خرید و فروش داشته‌اند.
مارک هریسون، اقتصاددانی که علت وقوع جنگ جهانی دوم را هم اقتصادی می‌دید، در کتاب اقتصاد جنگ می‌گوید که جنگ‌ها تأثیرات عمیقی بر ساختارهای اقتصادی دارند و اغلب باعث تغییرات ساختاری در اقتصاد کشور می‌شوند. او تصور می‌کرد که در جنگ جهانی دوم تنها عامل تأثیرگذار نه بخت و اقبال کشورها یا توانایی فرماندهان یا دل و جرأت سربازان، بلکه فقط قدرت اقتصادی طرفین درگیر جنگ بود.
شیرین می‌گوید فرق جنگ سوریه و این حملات به ایران در این است که «در سوریه پول بود اما کالا نبود اما اینجا کالا هست اما مردم پول زیادی ندارند».

شنبه دوازدهم آبان 1403
خبرهای انتخابات در خبرگزاری‌ها کلیک می‌خورد، رسانه‌های دنیا هم درگیر انتخابات شدند. چهار نفر بر اثر حمله‌ی اسرائیل کشته شدند، یک نفرشان غیرنظامی بود و سه نفر دیگر ارتشی بودند. بهناز حتی رغبتی به پاسخ ندارد، چشم‌هاش، عضلات صورتش و حتی دست و پاهایش هم می‌گویند که به قول شیرین «ملول شده». سی‌ساله است و یک پسر سه‌ساله دارد. تنها ترسش از جنگ این است که حملات رودررو رخ دهد: «برای خودم مرزی تعیین کردم، وقتی ماجرا برایم جدی و پررنگ‌تر می‌شود که بدانم قرار است جنگ رودررو اتفاق بیفتد، تازه آن زمان هم ضلع مادرم پررنگ می‌شود. اما اینکه بگویم استرس روزمره دارم، نه این‌طور نیست، شاید گوشه‌ی ذهنم باشد اما کار دیگری برایش نمی‌کنم.» او می‌گوید در چند سال اخیر زندگی اجتماعی و شخصی‌اش دگرگون شده: «فقط این‌طور نیست که من در زندگی شخصی‌ام این‌طور باشم. حس می‌کنم دغدغه‌ی جامعه و حتی آستانه‌ی تحملش فرق کرده. مثل بیماری شده که همه‌ی تنش درد دارد و این درد را هم قبول کرده است. برایمان هم فرقی ندارد که درد بیشتر شود.» او می‌گوید این روزها در بازار مسکن و ماشین پرسه زده و فروشنده‌ی یکی و خریدار یکی دیگر بوده است: «قبلاً در زمان جنگ مردم می‌ترسیدند و از ترس انفجار و از دست رفتن سرمایه اصلاً به سمت بازار مسکن نمی‌رفتند اما چیزی که من دیدم این بود که خیلی راحت می‌خریدند و می‌فروختند.»
انجمن‌های علمی روانشناسی و روانپزشکان ایرانی سی‌ام شهریور پارسال در بیانیه‌ای هشدار دادند که وضعیت اجتماعی و سلامت روان کشور تحت‌تأثیر سیاست‌های کلان کشور است: «هر سیاست و برنامه‌ای در حوزه‌ی داخلی و خارجی که بر این عوامل اثر منفی بگذارد بر سلامت روان افراد و رابطه‌ی آنان با خود، یکدیگر و جامعه اثر مخرب دارد.» از دو سال پیش تا حالا متخصصان سلامت روان می‌گویند به‌کرات از مراجعانشان شنیده‌اند که افسرده‌اند و ناامید و برخی در تلاش برای مهاجرت. امیرحسین جلالی ندوشن، روانپزشک، پارسال به یکی از رسانه‌ها گفته بود افسردگی یا میل به فروکاستن از غمی بزرگ یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که شاهدش بوده است.
شیرین می‌گوید حاضر نیست مهاجرت دیگری داشته باشد، او می‌خواهد در ایران بماند حتی با اینکه به قول خودش «ندارم خانه در اینجا، خانه در آنجا».