True Story Award 2026
Shortlist

سوختند تا زاگرس نسوزد

«مامان هیچی نیست»؛ البرز نیم‌خیز روی برانکارد نشسته بود، در آمبولانس را که جلوی بیمارستان گچساران باز کردند،‌ رو به مادرش این جمله را گفت. بعد صورت سیاه‌شده از دود و سوختگی‌اش را به سمت خواهر چرخاند: «مامان را آرام کن، من مشکلی ندارم.» انگار آب سردی روی صدیقه ریختند،‌ جانش آتش گرفت؛ مثل تن و بدن و ریه‌ البرز که برای نجات زاگرس و بلوط‌هایش سوخته بودند. صدیقه نمی‌دانست چه بر سر ریه برادرش آمده، باید زمان می‌گذشت. چه آن روز در بیمارستان گچساران که شش ساعت بیهوده نگهشان داشتند و چه روزهایی که در بیمارستان یاسوج بود. یکی‌یکی مسئولان آمدند‌، عکس گرفتند و رفتند تا اینکه یک روز پرستاری او را به گوشه‌ای کشید و گفت اگر می‌خواهی برادرت زنده بماند،‌ بفرستش اصفهان. صدیقه همه این روزها امیدوار بود زخم‌های برادرش به‌زودی خوب شوند و به خانه بر‌گردند، در اصفهان فهمید که حضور هشت‌روزه البرز در عملیات اطفای حریق ریه‌اش را پر از دود بلوط‌های آتش‌گرفته کرده است. البرز عصر جمعه ۳۰ خرداد تمام کرد؛ هر چند راه او ادامه یافت،‌ همچنان که نامش! «مردم از شمال و جنوب با ما همدردی کردند، حتی بعضی‌ از آنها که با من تماس گرفتند نمی‌‌توانستند فارسی صحبت کنند. همه گفتند البرز را دوست داشتند. یکی به‌نام البرز در منطقه‌ای دورافتاده در چهارمحال‌وبختیاری مدرسه ساخت، یکی جهیزیه عروس و داماد را به یاد البرز تهیه کرد. قله‌های زیادی را با خاطره او فتح کردند. اگر مردم نبودند، نمی‌دانم وضع ما چه می‌شد. افسوس می‌خورم که مدیران منابع‌طبیعی و محیط‌زیست قدر طبیعت را نمی‌دانند.» آتش‌سوزی در کوهستان زاگرس در سال‌های اخیر جان‌ ۲۱ نفر را گرفته، از این تعداد ۱۹ نفرشان داوطلبانه برای اطفای حریق رفته بودند. آنها پدر و پسر کسانی بودند که زندگی‌شان پس از سوختن این عزیزان، در آتش افتاده است.

«صدیقه زارعی» ۳۰ خرداد ۱۳۹۹ برادرش را از دست داد. «البرز» از سال ۱۳۹۴ فعالیت‌های محیط‌زیستی‌اش را شروع کرده بود. با کمک دوستانش در کوهستان نهال بومی ‌می‌کاشتند. خیلی طول نکشید که سراغ خرید دمنده و سایر وسایل اطفای حریق رفتند. سال ۱۳۹۸ در عملیات اطفای حریق، شاخه درخت مشتعلی روی قفسه سینه‌اش افتاد. بااین‌حال، البرز به‌لحاظ جسمی ‌آنقدر قوی و به‌لحاظ کوهنوردی چنان آشنا به امور فنی بود که کسی گمان نمی‌کرد ممکن است بلایی بیش‌ازاین سرش بیاید.
خرداد ۱۳۹۹ آتش به ارتفاعات جنگلی کوه دیل در گچساران افتاد. روز اولی را که البرز برای خاموش کردن حریق رفت، صدیقه در خاطر دارد. «دوم خرداد بود. سر کوچه دیدمش. عجله داشت. گفت تا آخر شب آتش را خاموش می‌کنیم. خانه بمان که برگشتم، بچه‌ها را ببینم. ساعت ۱۲ شب برگشت و گفت آتش خاموش شده.»
باد آمد و حاصل تلاش البرز زارعی و سایر فعالان محیط‌زیست در گچساران را با خود برد. دوباره آتش بود و حریق! در این ۱۰ روز که منطقه سوخت،‌ البرز تنها دو روز سر کارش در شرکت نفت رفت. بقیه را کسر از حقوق گرفت، نشد که بار دیگر سر کارش برگردد. صدیقه به تعریف روز هشتم که می‌رسد، اشک‌‌هایش سرازیر می‌شود. از پشت تلفن هم می‌شد درد را در واژه‌هایی که بیان می‌کند، احساس کرد. «کف دست‌ها و پاهایش تاول زده بود. به دختر کوچکم گفت دایی پاهایم را با دستان کوچکت ماساژ بده.‌ آنقدر فعالیت کرده بود که ماهیچه پاهایش داغ شده و سرد نمی‌شد. هر چقدر آب می‌زدیم، خنکش نمی‌‌کرد.»
شب روز دهم، مادر خواب بدی دید. با خودش گفت البرز که از شیفت شب شرکت برگشت، می‌گویم امروز را نرو. البرز وارد خانه که شد، مادر تازه نماز را قامت بسته و الله‌اکبر گفته بود. سلام نماز را که داد،‌ در‌ هال بسته شد. دوید و در ‌را باز کرد تا از خوابش بگوید، در حیاط بسته شد و صدای ماشین در گوشش پیچید که البرز را با خود به منطقه حریق می‌برد. صدای صدیقه از تعریف روز هشتم به‌بعد دیگر به وضع سابق برنمی‌گردد، انگار هر واژه بخواهد بغض را در گلو کنار بزند و راهی پیدا کند. صدا کج‌و‌کوله از کشاکش با بغض به گوشم می‌رسد. «من استرس این را نداشتم که برای البرز اتفاقی بیفتد. از بچه‌های فنی بود و بقیه را راهنمایی می‌کرد. ساعت دوازده و نیم تلفنم زنگ خورد‌، گفتند البرز دچار سوختگی شده. نمی‌دانم چطور به بیمارستان رسیدم.»
مادر و صدیقه جلوی در بیمارستان بودند که آمبولانس رسید‌، در باز شد و نگاه مادر به پسر سوخته‌اش افتاد. جیغ کشید و البرز گفت: «مامان هیچی نیست.» اما چیزی بود‌، صدیقه این را دیر فهمید. گچساران به‌لحاظ درمانی تجهیزاتی نداشت،‌ شش ساعت در بیمارستان معطل بودند که چه کنند. تصمیم گرفتند او را به یاسوج بفرستند‌، یاسوج بدتر از گچساران. «ما اصلاً نمی‌دانستیم سوختگی چیست و نباید ملاقاتش بیایند. مسئولان آمدند و عکس گرفتند. سه روز بعد پرستاری من را کناری کشید و گفت اگر می‌خواهی برادرت زنده بماند، او را از اینجا ببر. سه روز طول کشید تا موافقت کنند البرز به اصفهان منتقل شود. در اولین ویزیت دکتر گفت چرا دیر آوردید؟»
در اصفهان دوباره امید دادند که حال البرز خوب می‌شود، اما خیلی زود فهمیدند به‌واسطه روزهای متوالی حضور در آتش دود وارد ریه شده است. «‌فکر می‌کردم امروز و فردا به گچساران برمی‌گردیم، اما‌ ناباورانه در عصر یک روز جمعه البرز از کنار ما رفت.»
صدیقه به لحظه مرگ برادر که می‌رسد، بغضش می‌ترکد. اندوه است که راه گلو را به کل می‌بندد‌؛ پنج سال پس از آن عصر جمعه در ۳۰ خرداد! «بچه بودیم که پدرمان را از دست دادیم. البرز پسر بزرگ ما بود. چشم امید ما، دلخوشی ما البرز بود. البزر شاد بود. خنده‌هایش پرانرژی بود. هر بار که می‌خندید، ما روحیه می‌گرفتیم. خیلی طول کشید تا بفهمیم دیگر برنمی‌گردد. ما می‌مانیم و عمری که باید بدون البرز زندگی کنیم.»
«متأسفانه‌، متأسفانه،‌ متأسفانه» صدیقه همچنان که صدایش می‌لرزد، سه بار این کلمه را تکرار می‌کند. «دولت قدر فداکاری البرز را ندانست. همه شهر البرز را می‌شناختند. کاری ندارم که به ما سر زدند یا نزدند. یادشان رفت. کاش فقط قدر راهی را که البرز برای حفاظت از محیط‌زیست و منابع‌طبیعی باز کرد، می‌دانستند. نخواستیم به ما سر بزنند یا از مادرم حالی بپرسند که پس از پسرت چه می‌کشی!‌»
صدیقه و البرز اختلاف سنی کمی ‌داشتند،‌ با هم کوهنوردی را شروع کردند،‌ با هم خیلی کارهای دیگر را انجام دادند و حالا صدیقه تنهاست؛ بدون البرز. «در این پنج سال یک روز نشد به البرز فکر نکنم. می‌خوابم، بیدار می‌شوم، راه می‌روم، همه‌اش یاد البرز با من است. نبودش ما را اذیت می‌کند و بیش‌از‌آن‌، بی‌تفاوتی در قبال راهی که او رفت. وقتی می‌بینم منابع‌طبیعی و محیط‌زیست در مقابل آتش‌سوزی اینقدر بی‌تفاوت‌اند، حیفم می‌آید. کاش برای خاطر شهدا، قدر زاگرس را بدانند.»
مردم البرز را فراموش نکردند. از شمال و جنوب با خانواده زارعی تماس گرفتند. مردی عرب که فارسی نمی‌دانست، می‌گفت چقدر البرز را دوست دارد. خیّری مدرسه‌ای را در روستایی دورافتاده در چهارمحال‌وبختیاری به نامش ساخت. دیگری جهیزیه‌ زوجی را به یاد البرز تهیه کرد. گروهی نهال کاشتند یا به دیگران کمک کردند و گفتند به یاد البرز بوده است. صدیقه می‌گوید اگر محبت مردم نبود، شرایط بسیار سخت‌تر می‌شد. «فعالیت‌های محیط‌زیستی پس از البرز در گچساران بیشتر شد. اگر دولت همراهی می‌کرد، اتفاقات بهتری هم می‌افتاد. متأسفانه کم‌کاری همیشه از دولت است، وگرنه مردم می‌خواهند از شهر و کشور و طبیعتشان دفاع کنند.»
به داوطلبانی که در حریق شرکت می‌کردند، بیمه بی‌نام به آنها تعلق می‌گرفت. سال اول صدیقه سراغ بیمه نرفت. یک سال بعد پیگیری‌هایش را شروع کرد. «در این پنج سال هیچ کاری انجام ندادند. گفتند البرز فداکار خدمت است، اما حتی پرونده هم از تهران به شهر ما ارسال نشده، چه برسد به دیه، بیمه مادرم و مستمری!»

*آتش بگیر تا ببینی چه می‌کشم
«‌حقوق و مزایای شهدای زاگرس چه شد؟ پرونده‌هایشان کجا خاک می‌خورد؟ خانواده‌ها باید کجا مراجعه کنند؟ چرا تماسی با خانواده‌ها نمی‌گیرند که برای ادامه روند پرونده‌ها به کدام نهاد یا سازمان مراجعه کنند؟ تاکنون هر اقدام و پیگیری که صورت گرفته، از سوی منابع‌طبیعی شهرستان و استان‌ها بوده. قانون و آیین‌نامه فداکاران خدمت مربوط به سازمان مدیریت بحران کشور است، اما نقش مدیریت بحران در روند پرونده‌ها چه بوده است؟ اینکه تنها بگویند شهید فداکار خدمت هستند، کفایت نمی‌کند.» اینها گفته‌های «سمانه مختاری»، خواهر «محمدجواد مختاری» است. او ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ در عملیات اطفای حریق زاگرس در کوه‌های پل فهلیان نورآباد ممسنی جان باخت.
آن روز سمانه و مادرش از حیاط خانه شعله‌های سرخ آتش را که بیش از پنج متر ارتفاع داشتند، می‌دیدند‌. آنچه نمی‌دانستند، حضور محمدجواد در میان آتش بود. «مسببان آتش‌سوزی‌های طبیعت کشورم دارند با آرامش برای خودشان زندگی می‌کنند. اما عزیزان ما زنده‌زنده در آتش سوختند. خانوادهایشان همچنان می‌سوزند. آنچه شاهدش هستند، بی‌مهری مسئولان است.»
براساس آیین‌نامه ماده ۲۰ قانون مدیریت بحران تمام خانواده‌های فداکاران خدمت باید، همچون خانواده شهدا، حق و حقوق قانونی داشته باشند، اما تاکنون خانواده‌ها با وجود اینکه تمام ‌مسیر‌ها را از پیچ‌وخم قانون گذرانده‌اند تا به این حقوق برسند، موفق نشده‌اند. «قانون ماده ۲۰ مدیریت بحران نصفه‌نیمه رها شده است. به‌نظر می‌رسد نه این قانون در اولویت است و نه شخصی پیگیر تا به مسیر پایانی خود برسد. ما نمی‌دانیم بعد از تصویب در کار‌گروه ملی چه اقداماتی انجام گرفته؟»
پنج سال از آن آتش‌سوزی می‌گذرد، اما چه گذشتنی! «آیا خبری از وضعیت خانواده‌ها دارند؟ خانواده‌ها خودشان برای پیگیری حقوق شهدا مراجعه نکنند، مسئولان کاری انجام می‌دهند؟ یکی دو سال اول مسئولان آمدند و احوالی پرسیدند و رفتند. بعد هم یادشان رفت که شهیدی بوده. در زمان فراوانی آتش‌سوزی‌های عمدی لااقل بنری از عکس این عزیزان در سطح شهر باشد، شاید وجدانی درد گرفت و زمان روشن کردن آتش دلی لرزید از نتیجه کارش.»
سمانه دو برادر دیگر هم داشت که هر دو را در سانحه تصادف از دست داده بود. از آن زمان محمدجواد تنها پسر خانواده و چشم امید پدر و مادرش شد. او اولین‌بار سال ۱۳۹۳ با دوستانش برای اطفای حریق رفت. با صورتی برافروخته و قرمز و حال خراب برگشت. گفت که کنار آتش صدای ناله زن و بچه به گوشم می‌رسید، در حاشیه آتش می‌دویدم و داد می‌زدم کجایید؟ شما را نمی‌بینم که نجاتتان دهم. یکی از بچه‌های انجمن به محمدجواد گفت اینها صدای ناله‌ها و ضجه‌های درختان در حال سوختن است. «محمدجواد تعریف می‌‌کرد که انگار خدا قدرت چند انسان دیگر را به او داد و شروع به خاموش کردن آتش با دوستانش کرد. از آن روز هر جا دودی می‌دید، سریع برای اطفای حریق می‌رفت. آن روز هم که آخرین بطری آب را از دست مادرش گرفت، یک لحظه دست‌ودلش نلرزید که به‌خاطر پدر و مادر در خانه بماند.»
زندگی خانواده مختاری با رفتن محمدجواد به‌هم ریخت. «حال مادرم خوب نیست. ۲۰ روز به ۲۰ روز باید در بیمارستان بستری شود. پمپاژ قلبش زیر ۱۰ درصد است. تا الان دو بار برایش باتری گذاشتیم، اما جواب نمی‌دهد. پدرم مدام می‌گوید دنیا جلوی چشمانم سیاه است و به همه‌چیز خیلی بی‌تفاوت شده.»
به خانواده مختاری به‌شکل لفظی اعلام شد که در کارگروه ملی، محمدجواد به‌عنوان فداکار خدمت تأیید شده است. «‌این اعلام حاصل تلاش خانواده‌ها و نیروهای منابع‌طبیعی شهرستان نورآباد ممسنی و استان فارس بود. از همکاری آنها در دو سال و نیم اول تشکر می‌کنم، اما یک گلایه هم دارم. تا جایی که پرونده مربوط به منابع‌طبیعی بوده، روند کار ما انجام شده؛ ولی مابقی روند پرونده که با مدیریت بحران بوده،‌ روی زمین مانده. گرچه این بخش مربوط به مدیریت بحران می‌شود، اما این عزیزان به‌نام شهدای طبیعت هم شناخته می‌شدند. مدیران منابع‌طبیعی باید خیلی محکم، باقدرت و با پیگیری مستمر خواهان رسیدن این عزیزان به حق و حقوقشان باشند.»
سمانه پنج سال از این اداره به آن اداره رفته و حرف‌های زیادی شنیده است. «چرا بعضی از مسئولان پیگیر قانون نیستند؟ یک‌بار در مراجعاتم به من گفتند خانم جواب نامه‌های ما را سازمان بحران کشور نمی‌دهد، خودت برو تهران تأییدیه بگیر و بیاور تا ما کارت را انجام دهیم. آیا قانون نقصی دارد که اجرایی نمی‌شود؟»
پرسش‌های خانواده مختاری مثل سایر شهدای زاگرس زیاد است. «چرا به‌صورت مکتوب حکم ایثارگری این عزیزان به خانواده‌ها اعلام نمی‌شود‌؟ چرا مستمری خانواده‌ها برقرار نمی‌شود؟ مشکل بودجه دارند آن‌هم برای این تعداد محدود خانواده شهدا؟ یا دلیلش کم‌مهری است؟ چرا خانواده شهدای زاگرس باید اینقدر رنج بکشند؟ مگر برادر من برای حفظ آب و خاک ایران جانش را از دست نداده؟»
خانواده مختاری در نظر داشتند دیه را صرف خرید دمنده و سایر وسایل اطفای حریق کنند،‌ اما کم‌مهری‌هایی که دیدند، مانع این کار شد؛ هر چند دل آن را هم نداشتند که به پول دیه دست بزنند. «یک بار نیامده‌اند یک نام یا نشانی جهت به یادگار ماندن عزیزمان در این شهر به‌جا بگذارند.»
آن‌طورکه محمدجواد جانش را از دست داد، یک لحظه از ذهن خانواده مختاری فراموش نمی‌شود؛ همچنان که رفتار برخی مسئولان… «اگر می‌توانند، برای دو ثانیه زغال کف دستشان بگذارند یا زمان آتش‌سوزی جنگل نزدیک محل حریق شوند. ما هنوز دستمان به داغی می‌خورد، جگرمان آتش می‌گیرد. می‌گویم کاش مرگ این برادرم هم مثل دو برادر دیگرم ثانیه‌ای بود، نه از دست رفتن زنده‌زنده در آتش.»

*خواهرم به آسمان نگاه می‌کند تا پدرم را پیدا کند
«خواهرم شب‌ها به آسمان نگاه می‌کند و از بین ستاره‌ها دنبال پدرم می‌گردد.» اینها را «فاطمه»، دختر «یاسین کریمی» ‌‌می‌گوید. هشتم تیر ۱۳۹۹ در منطقه استحفاظی بوزین و میره‌خیل شهرستان پاوه سه نفر در حریق زاگرس کشته شدند؛ «مختار خندانی»، «بلال امینی» و «یاسین کریمی». از آن وقت تاکنون برخی از آنها تنها بخشی از دیه مرتبط با بیمه را دریافت کرده‌اند؛ نه خبری از مستمری است و نه بیمه. پیگیری‌شان هم مثل بقیه خانواده‌ها بی‌ثمر مانده. «یکی دو سال اول به ما سر می‌زدند، اما دیگر خبری از آنها نیست.»
یاسین کریمی ‌سرایدار مدرسه بود و سه دختر داشت، به‌شکل قراردادی کار می‌کرد و بیمه به او تعلق نمی‌گرفت. هرازگاهی با انجمن‌های محیط‌زیستی و گاهی به‌تنهایی برای اطفای حریق می‌رفت؛ همیشه سالم برمی‌گشت، جز آن هشتم تیر که رفت و دیگر نیامد. به یکباره همسر یاسین دو نقش به‌عهده گرفت؛ مادر و پدر بودن هم‌زمان برای فرزندانش. اما مادر و پدری که زیر بار غم و اندوه ویران شده بود. در کنار بحران روحی خانواده، مشکلات اقتصادی هم رخ نشان داد و خانواده را گرفتار کرد. فاطمه در ۲۰سالگی در اداره منابع‌طبیعی مشغول به کار شد. چهار سالی می‌شود که کارمند این اداره است و تأمین هزینه‌های خانواده هم بر دوش اوست.
فاطمه یاسینی عادت کرده وقتی از آن روز سیاه تیر‌ماه و تبعاتش حرف می‌زند، دو خانواده دیگر را هم فراموش نکند. «آنها بچه کوچک دوساله و چهارساله داشتند و شرایطشان خیلی سخت شد.» شرح او از روزهای پس از آتش گرفتن سه داوطلب در حریق زاگرس حکایت از به خاکستر نشستن سه خانواده از هشتم تیر ۱۳۹۹ به‌بعد دارد.
خواسته خانواده کریمی ‌مثل باقی خانواده‌هاست: «بیمه و مستمری براساس قانون پرداخت شود. نه‌تنها برای خانواده ما،‌ بلکه دو خانواده دیگری هم که در پاوه داغدار شدند و شرایط زندگی‌شان سخت است.»

*مختار رفت، کمر مادرم شکست
«رفتن مختار کمرم را شکست.» این را شاهرخ خندانی به‌نقل از مادرش می‌گوید؛ مادری که ۲۰ سال قبل، یعنی در سال ۱۳۷۴، در «نوسود» پایش را روی مین گذاشت و دیگر نتوانست با آن قدمی ‌بردارد. راه رفتن با عصا و یک پا یک چیز بود و از دست دادن مختار چیز دیگر. کمرش شکست و نتوانست قد راست کند.
مختار به‌عنوان عضوی از انجمن ژیوای پاوه همیشه برای اطفای حریق می‌رفت. دو روز قبل از حادثه هم مثل سابق، درگیر اطفای حریق در منطقه استحفاظی بوزین و میره‌خیل پاوه بود، اما هر بار که آتش را خاموش می‌کردند، باز باد می‌آمد و آتش گر می‌گرفت و به جان بلوط‌ها می‌افتاد. هشتم تیر مختار برای سومین‌بار از مادر خداحافظی کرد و به منطقه رفت. شاهرخ خاطرش است که حوالی عصر، دامادشان زنگ زد و گفت از مختار خبری نیست و جواب تلفن نمی‌دهد. «فهمیده بود چه اتفاقی افتاده و نگفت. راه افتادم و به‌سمت محل حریق رفتم. دیدم دو هزار ماشین آنجاست، به دلم آمد که اتفاقی افتاده. سه آمبولانس هم داشتند به‌سمت بالا می‌رفتند. من با چند نفر نشسته بودم که آمبولانس آمد و فهمیدم مختار از بین رفته است.»
همان وقت که شاهرخ خبر را فهمید، جمعی هم در خانه مادر مختار جمع شده بودند تا او را برای خبر آماده کنند. مادر ذهنش به این نمی‌رفت که اتفاق برای پسر او افتاده باشد. همه را آرام می‌کرد و می‌گفت چیزی نیست و برای کسی مشکلی پیش نیامده، جمع بزرگتر که رسیدند، بین‌شان مختار نبود، غیاب مختار مادر را خم کرد. حالا نزدیک پنج سال از شهادت او می‌گذرد، اما برای شاهرخ و خانواده هنوز این رفتن باورپذیر نیست. «مختار خیلی فعال بود،‌ خیلی زرنگ بود،‌ خیلی آدم خوبی بود. عادی نیست که بگوییم فوت کرده.»
خانواده خندانی هم مشکل کم ندارد، یک عضو خانواده را از دست داده‌اند که حضور پررنگی در زندگی‌شان داشت. «به خدا قسم ما خیلی مشکل داریم. همه کارهای مادرم با مختار بود. هر کسی مشکلی داشت، سراغ مختار می‌رفت‌؛ چه مریضی باشد و چه رفتن دخترم به دانشگاه. می‌گویند آدم‌های خوب می‌روند، مختار ما هم آدم به‌خصوصی بود.»
در این پنج سال هیچ دیه‌ای به خانواده خندانی پرداخت نشده‌، در دو سال اول مسئولان منابع‌طبیعی می‌آمدند و می‌ر‌فتند. بعد همین کار را هم متوقف کردند. هیچ‌کدام از اعضای خانواده را هم در منابع‌طبیعی به کار نگرفتند، از مستمری یا بیمه هم خبری نیست. «وکیل ما گفته شاید در ماه بعد دیه را بپردازند، شاید هم وعده‌ای مثل قبل باشد.»

*هیچ‌کس شهدای ما را گردن نمی‌گیرد
«گفتند شهید حساب می‌کنیم،‌ بیمه می‌کنیم، نگران نباشید. چهار سال گذشت. یک میلیارد و ۳۰۰ هزار تومان از دیه را که برعهده منابع‌طبیعی بود، هنوز نپرداخته‌اند؛ همه را بخشیدیم. گفتیم لااقل مستمری خانواده‌ای را که چهار عزیز را از دست داده، درست کنید. مردانی که در آتش سوختند نان‌آور خانواده بودند،‌ به‌خاطر کشورشان‌ و زاگرس برای اطفای حریق رفتند. حقوق مختصر هفت-هشت میلیون تومانی به خانواده‌شان بدهید،‌ کار بیمه‌شان را درست کنید که اگر خدایی نکرده مریض شدند، گرفتار نباشند. چهار سال گذشته و هیچ‌چیز درست نشده!‌ دختر ناصر سکته ناقص کرده و خرج عمل جراحی را نداریم بدهیم.» اینها را «سجاد بهزادی» می‌گوید پدرش «جهانبخش»،‌ پسر برادرش «حامد»،‌ پسر خواهرش «رضا» و شوهر خواهرش «ناصر» را در حریق زاگرس از دست داد.
دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ آتش به جان ارتفاعات تنگه هایقر فیروزآباد افتاد. «در منطقه چاه گاز و پالایشگاه وجود داشت. اگر آتش به آنجا می‌رسید، فاجعه انسانی رخ می‌داد. یک جمع ۲۰نفره بودیم که برای اطفای حریق رفتیم. یکباره آتش پشت ما را گرفت،‌ ۱۶ نفر توانستند خودشان را نجات دهند، اما چهار نفر از ما کم شدند.» ناصر بهزادی، حامد بهزادی و رضا بهزادی در دم جان ‌سپردند و جهانبخش بهزادی پدر سجاد بهزادی بر اثر سوختگی به بیمارستان منتقل شد و در آنجا درگذشت. در این چهار سال او که دانش‌آموخته حقوق است، پیگیر کارهای خانواده بوده، اما نتیجه بیشتر سرخوردگی است. «مجلس و ستاد مدیریت بحران آیین‌نامه‌ای را تصویب کردند که براساس آن اگر فردی در حین اطفای حریق کشته شود،‌ شهید فداکار خدمت به حساب می‌آید. بااین‌حال، این آیین‌نامه در اجرا مشکل دارد و هیچ‌کس آن را گردن نمی‌گیرد.»
خانواده بهزادی به منابع‌طبیعی که مراجعه می‌کنند،‌ آنها توپ را به زمین ستاد مدیریت بحران می‌اندازند و درعوض، مدیریت بحران هم منابع‌طبیعی را مقصر می‌داند. البته هر بار دو سازمان و ستاد می‌گویند که آنها جزو خانواده شهدا هستند و قابل احترام. «چهار سال از آن آتش‌سوزی می‌گذرد و هنوز هیچ اتفاق ملموسی نیفتاده و ما چیزی ندیده‌ایم جز وعده‌های سر خرمن! اگر مردم بدانند درصورت آسیب‌دیدنشان به سرنوشت خانواده بهزادی دچار می‌شوند، طبیعی است که دیگر کسی برای اطفای حریق نمی‌آید. این خانواده چهار نان‌آور خود را از دست داده،‌ حالا تنها چیزی که دارد یک کاغذ صورت‌جلسه است که چهار شهید فداکار خدمت داریم.»
براساس مفاد آیین‌نامه ماده ۲۰ ستاد مدیریت بحران،‌ منابع‌طبیعی باید به بازماندگان مستمری،‌ بیمه و هزینه مراسم و کفن‌ودفن را بپردازد. در این چهار سال تنها بخشی از دیه مرتبط با بیمه بی‌نام به خانواده بهزادی را پرداخت کردند. اداره منابع‌طبیعی می‌گوید ندارم که بپردازم. مسئولان قضائی اعلام کرده‌اند بازماندگان می‌توانند حساب اداره را مسدود کنند. خانواده بهزادی مسئله را رها کردند. «شخصاً هفته قبل یک دسته‌نوشته تحویلشان دادم که دیه‌ای را که قرار بود به خانواده شهدای بهزادی پرداخت شود می‌بخشیم؛ به شرط اینکه اداره منابع‌طبیعی مبلغی را که قرار بود تحویل ما شود، صرف تجهیز ادوات اطفای حریق مانند دمنده یا بیسیم کند. آن روز اگر شهدای ما بیسیم داشتند، کشته نمی‌شدند. با این تجهیزات می‌توانیم کنترل و اشراف بیشتری داشته باشیم.»
امسال سال خشکی است،‌ همان‌وقت که با سجاد بهزادی تماس گرفتم‌، زاگرس در حال سوختن بود و برادرش در حال اطفای حریق. همان برادری که پس از کشته شدن چهار عضو خانواده قرار شد در استخدام اداره منابع‌طبیعی باشد و در این ماه‌ها در فهرست تعدیلی‌هاست. «برادرم را با حقوق هفت میلیونی مشغول به کار کردند. حالا می‌گویند تعدیل نیرو داریم و برادرم هم جزو تعدیلی‌هاست. برادرم چهار سال است که برای این اداره کار می‌کند‌. وجه اخلاقی را هم که کنار بگذارم، به‌‌لحاظ قانونی هم این کارشان درست نیست. همین الان که ما داریم صحبت می‌کنیم، برادرم در منطقه حریق است و دست‌و‌دل من می‌لرزد که مبادا دچار مشکل شود.»
سجاد بهزادی در این چند سال سه شیفت کار می‌کند تا بتواند به خواهرش «صنم‌ناز» که همسر و پسرش را در آتش از دست داده، کمک کند. بااین‌حال، سکته ناقص دختر صنم‌ناز شرایط را سخت‌تر کرده است. دو عمل جراحی موفقیت‌آمیز نبودند و نیاز به عمل سوم است. «گفتند این عمل ۱۰ تا ۱۲ ساعت طول می‌کشد و ۴۰۰ میلیون نیاز دارد. نتوانستم از پس این هزینه بربیایم.»
پیشنهاد سجاد بهزادی این است که به‌عنوان نماینده خانو‌اده شهدای طبیعت در جلسه هم‌اندیشی بین ادارات منابع‌طبیعی و سازمان ستاد مدیریت بحران حضور داشته باشد تا مسئله مهم اعمال ماده ۲۰ که مشکل تمام خانواده شهدای طبیعت است، حل‌و‌فصل شود.

*زندگی‌ام سخت اما زیبا بود، حالا فقط عذاب
«می‌‌خواهم حقوقی داشته باشم که نخواهم دستم را پیش بقیه دراز کنم،‌ به خدا قسم برایم سخت است.» اینها را صنم‌ناز بهزادی می‌گوید که پسر یکدانه‌اش،‌ همسرش، پدرش و پسر برادرش را در یک روز از دست داده، در آتش‌سوزی‌های زاگرس در ۱۱ مرداد ۱۴۰۰.
صنم‌ناز و ناصر زندگی عشایری داشتند،‌ خانه‌ای هم در فیروزآباد که بچه‌ها در فصل مدارس آنجا می‌ماندند. «سخت بود، اما زندگی قشنگی داشتم که الان حسرتش را می‌کشم.»
دهم مرداد ارتفاعات جنگلی تنگه هایقر آتش گرفت. صنم‌ناز به رضا زنگ زد و گفت جنگل دارد می‌سوزد و به حوالی چاه‌های گاز رسیده است. رضا دانشگاه بود، گفت یک ساعت دیگر خودم را می‌رسانم. صنم‌ناز با همان لهجه استان فارس گفت که «عزیزُم تو نمی‌خواهی بیایی.» رضا آمد و با بقیه آتش را خاموش کرد. روز بعد دوباره آتش شعله‌ور شد و به جان زاگرس افتاد. رضا به‌همراه پدر،‌ پدربزرگ و پسردایی‌اش به منطقه حریق رفتند. «نیم‌ساعت نشده، خبرشان آمد که نابود شدند.»
مرگ چهار عزیز زندگی صنم‌‌ناز را هم نابود کرد. «هر چه بگویم کم است. در آتش‌سوزی لعنتی عزیزانم را از دست دادم. یک‌دانه پسرم از دستم رفته است. نان‌آوری ندارم. از آن روز یک پایم در بیمارستان و یک پایم در خانه است. خیلی در مضیقه‌ام.»
تنها چیزی که در این مدت از سمت مسئولان دست صنم‌ناز را گرفته،‌ بخشی از دیه مرتبط با بیمه بی‌نام است. «نه حقوقی به ما می‌دهند. نه بیمه می‌کنند. بدون بیمه دکتر رفتن سر به آسمان می‌گذارد. خیلی قول‌ها دادند و عمل نکردند، با بدبختی‌هایم روزگار می‌گذرانم.»
کار دیگر مسئولان منابع‌طبیعی این است که هر عید بیایند به صنم‌ناز سر بزنند و یک کارت هدیه چهار-پنج میلیون تومانی کف دستش بگذارند و بروند و وعده دهند که به حق و حقوقی که می‌خواهد، می‌رسد. «من مریضم. افسرده شدم. دیسک کمر گرفتم. نمی‌توانم کارگری کنم. مدام این و آن کمکم ‌می‌کنند. چشمانم نابود است، هر دو را عمل کردم. دخترم هم مریض است. هر چه دیده و شنیده‌ام وعده‌ بوده.»
از تمام زندگی گذشته صنم‌ناز قبل از ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ تنها یک دختر برایش باقی مانده که توان پرداخت شهریه دانشگاهش را هم ندارد. «برادر کوچکم هزینه زندگی مادرم را می‌دهد و تنها نان‌آور است. زندگی ما شده بدبختی و بدهکاری. کاش کاری کنند تا حقوق ما و بیمه ما درست شود.»